آغـاز سخن
باتشکـر از :
دبیرمـان : سرکارخانم سالاری
و مدیریتـ و معاونین محترمـ آموزشگاه نمونه الزهرا (س)
" آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند. "

باتشکـر از :
دبیرمـان : سرکارخانم سالاری
و مدیریتـ و معاونین محترمـ آموزشگاه نمونه الزهرا (س)
" آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند. "

به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی
(فردوسی)
گفتار: سخن، حدیث، فرموده، فرمایش. جُستن :1 - طلب کردن . 2 - جستجو کردن . 3 - یافتن .
معنی: راه را از فرمایشات پیامبرت جستوجو کن و با سخنان زلال او تیرگیها و آلودگیهایِ درونت را شُستوشو بده.
زیبا زیستن
زیستن: زندگی کردن. رحمت: 1 - مهربانی ، دلسوزی . 2 - بخشایش ، عفو.
سعادت: 1 - خوشبختی . 2 - خجستگی . حکمت: 1 - علم ، دانش . 2 - راستی ، درستی . 3 - کلام موافق حق .
طنین: 1 - بانگ کردن مگس ، ناقوس. 2 - بانگ ، صدا. 3 - نوسانات فرعی صدا، پژواک .
دلنشین: 1 - خوش آیند، آن چه در دل نشیند. 2 - مؤثر. مشتاق: آرزومند، مایل و راغب .
فرهنگ: 1 - علم ، دانش . 2 - تربیت ، ادب . 3 - واژه نامه ، کتاب لغت . 4 - عقل ، خرد. 5 - تدبیر، چاره .
آبشخور: = آبشخوار. آبشخورد: 1 - جای خوردن یا برداشتن آب . 2 - ظرف آبخوری . 3 - منزل ، مقام . 4 - بهره ، قسمت . 5 - سرنوشت. گنجینه: خزانه ، جای نگه داری زر و سیم . همواره: پیوسته ، همیشه.
اعظم: 1 - بزرگتر، بزرگوارتر. 2 - درشت تر. متعال: بلند شونده ، بلند پایه ، والا، برتر.
سیما: 1 - چهره ، قیافه . 2 - علامت ، هیئت . ظاهر: 1 - پیدا، آشکار. 2 - روی بیرونی هر چیزی .
کردار: کار، عمل. غنیمت: هر آن چه که در ج نگ از حریف شکست خورده به دست آید. 2 - در فارسی هر مالی که بدون زحمت به دست آمده باشد. غنیمت شمردن : فایده و سود دانستن.
واژههای متضاد: جوانی/ پیری تندرستی/ بیماری بینیازی/ نیازمندی آسایش/ گرفتاری زندگی/ مرگ
پیآمد: 1 - عارضه . 2 – حادثه. امان: 1 - بیترسی، ایمنی. 2 - زنهار، پناه.
بیهوده = بیهوده = بیهده :1 - باطل . 2 - بی - ثمر، بی فایده . 3 - بی معنی ، پوچ ، یاوه .
گشادهرو: خوشرو ، بشاش. تعالی: 1 - بلند پایه گردیدن . 2 - بلندی ، برتری
روا: 1 - جایز. 2 - حلال . 3 - سزاوار. حاجت: 1 - ضرورت ، نیاز. 2 - امید، آرزو. ج . حاجات ، حوائج .
نصرت: یاری ، کمک . مظلوم: ستمدیده. بازداشتن: منع کردن ، توقیف کردن.
مثل: 1 - سخن مشهور.2 - داستان ، قصه . 3 - عبرت . 4 - پند، اندرز.
رنج: 1 - آزار، آزردگی . 2 - اندوه ، درد. 3 - تلاش ، کوشش. رنجور: 1 - رنج کشیده . 2 - دردمند، بیمار. 3 - غمگین ، آزرده.
قهر: 1- خشم و غضب. 2- عذاب کردن، تنبیه کردن. 3 - ظلم و زور. 4 - توانایی ، چیرگی .
درگاه: 1 - بارگاه . 2 - پیشگاه ، آستانة در. وصایا: جِ وصیت ، پندها، اندرزها. گناه: بزه ، کار بد.
خطبه: 1- سخنرانی ، وعظ. جمع آن خطب. 2- عقد جملاتی به زبان عربی که هنگام عقد ازدواج و برای مشروعیت دادن به آن گفته میشود.
علی علیهالسّلام:
جمالالعلم نشره و ثمرتهُ العمل به و صیانتهُ وضعهُ فی اهلهِ
زیبایی دانش در نشر آن است. میوهاش عمل به آن و نگهداریش اینست که آن را در اختیار اهلش بگذارد.
گروه کلمات املایی ستایش و درس اوّل
سنایی غزنوی- روزی ده- جلال وکبریا- مدح وثنا- کشف الاسرار- نهان- جانوران- بهار وخزان- محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه وآله وسلم- اصحاب- طریق مبطلان- بساط حق- الأبنیه عن حقائق الأدویه- حدیقةالحقیقه- رحمت وسعادت- سرشار از حکمت- طنین دلنشین- جغرافیای فرهنگی- مشتاق شنیدن- گنجینه وآبشخور- شکوفایی وشکوهمندی-پیغامبر اعظم-سیمای ظاهر-غنیمت شمردن- پیامد های ناگوار- ظالم ومظلوم- هنگام قهر- مثل مؤمنان- خطبه هاو وصایا- غم محنت- خصلت ویژه- سخنان جذٌّاب- گنجشک زندانی.
نکتهي زبانی درس 1
نهاد: کلمه يا گروهي از کلمات است که دربارهي آن خبري ميدهيم؛ يعني«صاحب خبر» است..
گزاره: خبري است که در مورد نهاد ميدهيم.
گزاره از اجزايي تشکيل ميشود.
مهمترين جزء گزاره فعل است. از اينرو به آن هستهي گزاره ميگويند. به مثالها توجه کنید:
1) نکاتِ دستوريِ کتابِ سومِ راهنمايي تغيير يافته است.
نهاد گزاره/ فعل(هستهي گزاره)
2) خدای تعالی، انسان گشادهرو را دوست میدارد.
نهاد فعل(هستهی گزاره)
گزاره
3) بنیآدم، اعضای یک پیکرند
نهاد فعل (فشردهی فعل اسنادیِ«هستند») و هستهی گزاره
گزاره
گاهی گزاره ساده است. یعنی تنها جزء آن هستهی گزاره(فعل) است.
و گاهی گزاره، غير ساده؛ که علاوه بر فعل، يک يا چند جزء ديگر نيز دارد.
متمم ، مسند و مفعول می توانند اجزای گزاره باشند.
نهاد و گزاره را در دو جملهی زیر مشخص کنید:
1) باغبان، در پِی من تند دوید
2) سیب را دست تو دید.
پای نهادن: قدم گذاشتن کرب: سرزمین بلا: آزمایش، امتحان
کربلا: سرزمین آزمایش و امتحان قافله: کاروان مُلحق شود: بپیوندد
پندار: حدس و گمان محفوظ داشتن: حفظ کردن، نگهداری
عظیم: بزرگ میانگارند: نصوّر میکنند، گمان میکنند
(صلح و جنگ) و (پیر و جوان): آرایهی تضاد دارند.
ناگاه: ناگهان، به ناگاه. جاودانگی: ماندگاری.
بیوقفه: بیدرنگ، بدون توقّف. باز ایستادن: متوقّف شدن.
حیات معمول: زندگی طبیعی، زندگی عادی.
در عبارات:«کشتیها به گل نشستند» و «اتومبیلها گریختند» و «رودخانه ماند و نظاره کرد» آرایهی جاندار پنداری(جانبخشی به اشیا) وجود دارد.
آرایهی جاندار پنداری(جانبخشی به اشیا): اگر اشیای بیجان و عناصر و پدیدههای طبیعی را با ویژگیهای رفتاری جانداران توصیف کنیم؛ به صورتی که باعث زیبایی نوشته شود، جاندار پنداری(جانبخشی به اشیا) انجام دادهایم.
آرایهی تشبیه: به تشبیه کردن یا ادعای همانندی بین دو چیز، به شرط زیباییِ هنری، آرایهی تشبیه میگویند.
|
ارکان تشبیه | |
|
1-مشبّه(طرف اوّل): چیزی که به چیز دیگر مانند میشود. |
2-مشبّهٌبه(طرف دوم): آنچه به آن مانند می کنیم. |
|
3-وجهِ شبه: به ویژگی مشترک طرف اوّل و طرف دوم میگویند. |
4-ابزار تشبیه(ادات): مثل، مانند، همانند، چون، وار، بسانِ، سان، همچون و ... که به کمک تشبیه میآیند. |
|
مثال: 1 وقت 4مثل 2طلا 3ارزشمند است. ابر مانند پردهای خورشید را پنهان کرد. | |
ارکان تشبیه را در جملههای زیر تعیین کنید:
حیات حقیقی مردان خدا ققنوسوار از میان خاکستر نخلهای نیم سوخته سر برآورد.
خرمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد.
خرمشهر مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود.
نظاره کرد: نگاه کرد، تماشا کرد. عقلِ باژگونه: عقل وارونه، عقل معلّق
درنیابند: متوجّه نشوند، نفهمند. شقایق: از خانوادهی لالهها
مظهر: محلّ تجلّی. استقامت: استواری، مقاومت.
متجاوزان: تجاوزگران، اشغالگران مدافعان: محافظان.
شط: رود. استوار: محکم و پابرجا.
ایران شهر: کشورِ ایران مقرّ: محلّ قرار گرفتن، قرارگاه.
تداعی: یادآوری. عشّاق: جمع مکسّرِ عاشقان.
حسرت: اندوه، آرزو معارج: محل بالا رفتن(جمع مکسّرِ معراج)
فراز: بالا، بلندی، ارتفاع سلاله: خاندان، خانواده.
حذف: به کاستن بخشی از کلام به جهت پرهیز از تکرار، «حذف» میگویند.
حذف بر دو نوع است:
1) حذف به قرینهی لفظی: اگر فعل جمله ای را به خاطرِ تکرار بیهودهی آن در جملهی پیشین یا جملهی بعدی، حذف به قرینهی لفظی میگویند.
مثال: آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفزظ داشتهاند، پیر شدهاند و پیرتر(شدهاند). خداوند دوستدار نیکوکاران است و یاورِ راست گویان(است).
2) حذف به قرینهی معنوی: اگر از رویِ معنی سخن به قسمت حذف شدهی جمله پی برده و آن را حدس بزنیم، به آن حذف به قرینهی معنوی میگویند. مثال:
ای نامِ تو بهترین سرآغاز(است) بی نامِ تو نامه کِی کنم باز؟
**
به نامِ خداوندِ جان آفرین(آغاز میکنم) حکیمِ سُخن در زبان آفرین(آغاز میکنم)
مونولوگ: به گفتو گوهای یک نفره که می تواند مخاطب داشته باشد یا بدون مخاطب باشد، مونولوگ میگویند. اغلبِ نیایشها، مناجاتها و مرثیهها مونولوگ هستند.
دیالوگ: به گفتوگوهایی که در داستانها، نمایشنامهها و فیلمنامهها بین چند نفر صورت میگیرد، دیالوگ میگویند.
رنگِ بهاران
در سینهام دوباره غمی جان گرفتهاست
«امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است»
آرایهی «جان بخشی» در عبارت«غمی جان گرفتهاست» وجود دارد. همچنین مصرع دوم بیت(«امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است») از یک «شهید» تضمین شدهاست.
تا لحظههای پیش، دلم گورِ سرد بود
اینک به یُمن یاد شما جان گرفته است
در عبارت« دلم گور سرد بود» آرایهی تشبیه وجود دارد. (دل«طرف اوّل» به گورِ سرد«طرف دوم» تشبیه شدهاست.
یُمن: مبارکی، فرخندگی، میمنت
در آسمانِ سینهی من ابرِ بغض خُفت
صحرایِ دل، بهانهی باران گرفتهاست
صحرایِ دل: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌالیه) و اضافهی تشبیهی است. دل (اسمِ دوم) به صحرا (اسمِ اوّل) تشبیه شدهاست و ویژگی مشترک این دو«نیازمندی به بارش» منظور است. در طولِ بیت نیز استعاره وجود دارد. همچنین در عبارت «بهانه گرفتن» برای «صحرا»جانبخشی صورت گرفته است.
از هرچه بویِ عشق، تُهی بود خانهام
اینک، صفایِ لاله و ریحان گرفتهاست
بوی عشق: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌالیه) و اضافهی استعاری است. عشق (اسمِ دوم) به گلی تشبیه شده که تنها یکی از ویژگیهای آن(بو) در (اسمِ اوّل) حاضر شدهاست.
تُهی: خالی
لاله و ریحان: آرایهی تناسب میسازند.
به حضور دوگانهی واژههایی که با هم نسبت و خویشاوندی دارند، آرایهی تناسب میگویند. لاله و ریحان در گُل بودن با هم نسبت و خویشاوندی دارند.
اگر تعداد واژههای خویشاوند در طولِ بیت به بیش از دو مورد برسد، آرایهی مراعات نظیر خواهیم داشت. مثال: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در بیت زیر مراعات نظیر هستند:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
دل و دین و عقل و هوشم، همه را به باد دادی
زِ کدام باده ساقی به منِ خراب دادی؟
یا در بیت بالا« دل و دین و عقل و هوش» مراعات نظیر دارند.
دیشب دو چشمِ پنجره در خواب میخزید
امشب سکوتِ پنجره، پایان گرفتهاست
چشمِ پنجره: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌالیه) و اضافهی استعاری است. پنجره (اسمِ دوم) به موجودی تشبیه شده که تنها یکی از اندامهای آن(چشم) در (اسمِ اوّل) حاضر شدهاست. همچنین «خزیدن» برای پنجره باعث آرایهی جاندار پنداری یا جانبخشی به اشیا است.
سکوتِ پنجره: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌالیه) و اضافهی استعاری است. پنجره (اسمِ دوم) به موجودی تشبیه شده که تنها یکی از ویژگیهای آن(سکوت) در (اسمِ اوّل) حاضر شدهاست. همچنین «سکوت شکستن» برای پنجره باعث آرایهی جاندار پنداری یا جانبخشی به اشیا است.
امشب فضایِ خانهی دل، سبز و دیدنیاست
در فصلِ زرد، رنگِ بهاران گرفتهاست
خانهی دل: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌالیه) و اضافهی تشبیهی است. دل(اسمِ دوم) به خانه(اسمِ اوّل) تشبیه شدهاست و ویژگی مشترک این دو«شخصی بودن» است.
بین«سبز و زرد» در بیت پایانی، آرایهی تناسب وجود دارد. زیرا دو خویشاوند از خانوادهی «رنگها» در طولِ بیت آمده است.
از آسمان سبز، سلمان هراتی
حکایت
سیرت سلمان
سلمان فارسی بر لشکری امیر بود. در میان رعایا پنان حقیر مینمود که وقتی خادمی به وی رسید، گفت: این توبرهی کاه بردار و به لشکرگاهِ سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشکرگاه رسید، مردم گفتند:«امیر است». آن خادم بترسید و در قدمی وی اُفتاد. سلمان گفت:«به سه وجه این کار از برای خود کردم، نه از بهرِ تو، هیچ اندیشه مدار. اوّل آن که تکبّر از من دفع شود؛ دوم آن که دلِ تو خوش شود؛ سیُم آن که از عُهدهی حفظ رعیّت برآمدهباشم».
امیر: فرمانده رعایا: عوامِ مردم، تودهی مردم. جمع رعیّت.
حقیر: ناچیز، کم ارزش، کوچک مینمود: نشان میداد
وقتی: زمانی، روزی خادم: خدمتکار، زیردست، رعیّت
توبره: کیسه، گونی. بَر: بن مضارع از مصدر بُردن. بِبر
لشکرگاه: محلّ اقامت لشکر، قرارگاه در قدمِ وی افتاد: به دست و پای او افتاد، به التماس افتاد.
وجه: صورت، جهت به سه وجه: به سه دلیل، به سه جهت
از برای خود: به خاطرِ خودم. از بهر: برای ، به خاطرِ، از برای.
اندیشه مدار: نترس، وحشت مکن. تکبّر: خودستایی، خود خواهی، غرور.
دفع: راندن، دور کردن، طرد کردن دفع شود: دور شود
دلِ تو خوش شود: تو خوشحال شوی. عهده: مسؤولیّت، وظیفه.
حفظ: محافظت، نگهداری، مراقبت.
از عهده بیرون آمدن: به وظیفه عمل کردن، پیرزو شدن در مسؤولیّت.
روضهی خُلد، مجد خوافی
رخصت رویش- فصل غریبی - عیش گلزار – خرقهی فرسوده - منجی جهان- سلطان آسمان – هوا و هوس - صفت تفضیلی - قافیه و قیافه - قصیده و غزل- تلمیح و تشخیص - توصیف طبیعی - جوانان سعادتمند - مقاومت عظیم - جنگ و صلح - الحاق و ملحق - قافله و کاروان - حیات معمول – سرچشمهی جاودانگی – ققنوسوار – باز نایستادهاست - نظر و نظاره - حیات حقیقی مردان خدا - عقل باژگونه - قبرستان شهدا - شقایق خونرنگ - داغ خرّمشهر- مسجدِ جامع – مظهر استقامت - اشغال متجاوزان - مدافعان خرّمشهر – مظهر آرزو - شطّ العرب - مقرّ فرماندهی - تداعی صحنهی کربلا - اصحاب حقیقت - قرارگاه عشّاق - ویرانیِ معارج – سلالهی جوانمردان - مرتضی آوینی- حذف به قرینهی لفظی – قرینهی معنوی - مونولوگ و دیالوگ – نمایشنامهها و فیلمنامهها- حافظه و استعداد – واقعهی دفاع مقدّس – مرثیهها و مناجاتها- به قصدِ لذّت – دستهبندیهای مکرّر – حتیّالامکان – مطالعهی مذهبی - فضای دیدنی- آرایهی تضمین - سلمان هراتی - رعیّت و رعایا – از عهدهی حفظِ رعیّت - دفعِ تکبّر – روضهی خُلد – توبرهی کاه - مجدِ خوافی – ذخایرِ زیر زمینی- فضیلت و تقوا - ننگین و شرارتانگیز - اعتدال و قناعت – انحطاطِ حکومت – غرور و غفلت – مقهور و مغلوب - انضباط و استحکام - قدرت و اقتدار - مسؤلیّت پیچیده – پُر توقّع و سختگیر - عامّه و عموم - خصوصیّتِ اقلیمی - بدیهی و واضح – از لحاظ منابع - مراقبت خاص – مقدور و ممکن - ملّاحان و دریانوردان - مهارت و تخصّص - کارآیی و قابلیّت - توانایی راهبرد -آشفتگیِ ذهنی - کوشندگی و آگاهی - سامان عقیدتی - عمده و اساسی – قریحهی نقد و تحلیل – آموزههای حِکَمی - آبشخورهای زلال - چگونگیِ بهرهگیری – تغییر و تلخیص – محمّدعلی اسلامیِ ندوشن - فعل مضارع.معنی بیت: بر دانایی خود اضافه کن و به خداوند تکیه کن، تا او راهنمای روح و روانِ تو باشد.
|
فزای: افزون کن، اضافه کن، (بُن مضارع از مصدرِ افزودن) |
باد: باشد(فعل دعایی). |
||
|
گرای: متمایل باش. (بنِ ماضی گراییدن: متمایل شدن، تکیه کردن، مایل شدن). |
یزدان: ایزد، خداوند |
||
|
را: در این بیت حرف اضافه است و نشانهی متمم. «جان» متمّم مصراع است. |
دانش: دانایی، آگاهی |
||
|
او باد جانِ تو را رهنمای: ... او راهنمای روح و روانِ تو باشد. |
|
||
|
تقوا: خداترسی، پرهیزکاری، اطاعت از خدا. |
فضیلت: رجحان، برتری در علم و دانش . |
دست یازیدن: دست انداختن، دست بردن. |
|
|
شرارت: بدی کردن، فتنه انگیزی |
دادگر: داد دهنده ، عادل. |
اعتدال: میانهروی ، حدّ میانه، حدّ وسط. |
|
|
قناعت: به کم ساختن، صرفه جویی . |
رزم: نبرد، جنگیدن |
انحطاط: پست شدن، نابودی |
|
|
مقهور: مغلوب، شکست خورده، غلبه شده. |
اقتدار: توانمند شدن. توانایی ، قدرت. |
انضباط: نظم داشتن، نظم و ترتیب. |
|
|
بدیهی: آشکار، روشن، ناگفته پیدا. |
توقّع: انتظار، چشم داشت. |
اقلیم: سرزمین، کشور |
|
|
اقلیمی: منطقهای، جغرافیایی |
غنی: ثروتمند |
زراعت: کشاورزی |
|
|
هدر رفتن: تلف شدن |
مقدور: ممکن، امکان پذیر |
دخل: درآمد |
|
|
دخل و خرج: آرایهی تضاد |
ملّاح: دریانورد |
در گروِ : وابسته به |
|
|
کارآیی: بهرهوری، کار بلدی |
قابلیّت: توانمندی، توانایی |
چارهجویی: تدبیر، دوراندیشی |
|
|
طرز: سبک، روش |
بالش: بالیدن، شکوفایی |
بینجامد: منتهی شود، نتیجه دهد |
|
|
کوشندگی: تلاش، کوشش |
عقیده: باور، اعتقاد |
عمدهترین: اساسیترین، اصلیترین |
|
|
وهله: مرحله، بار، دفعه |
قریحه: ذوق، استعداد، توانایی |
نقد: انتقاد، تحلیل، تشخیص |
|
|
تخصّص: مهارت |
حِکَم: جمع حکمت. |
آموزه: آموزش |
|
|
گُهر: اصالت، جوهره، ذات، اصل هر چیزی |
هنر: تخصّص، مهارت |
زار: ناتوان، ضعیف |
|
|
خوار: پست، بیمقدار |
روان: جان، روح |
ار: مخفّف اگر |
|
|
به هر سواری رکاب نمیدهد: کنایه(بسیار سختگیر و پر توقّع است) |
بس: بسیار، فراوان |
||
چو دخلت نیست، خرج آهستهتر کن که میخوانند ملّاحان سرودی
اگر درآمد و کسبِ کافی نداری، در هزینههایت توجه و دقت داشته باش؛ که دریانوردان این سرود را میخوانند:
اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی (سعدی)
اگر در کوهها بارندگی وجود نداشته باشد، رودخانهی دجله(با همهی پرآبیاش) در عرض یک سال خشک میشود.
**
گهر بیهنر، زار و خوار است و سُست به فرهنگ باشد روان تندرست (فردوسی)
اصل و ذات آدمی، بدون مهارت و تخصّص، ضعیف و بیمقدار و ناتوان است و جان انسان با فرهنگ(ادب، دانش، اخلاق، تربیت و ...) تندرست میماند.
**
قدرِ وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصلِ ایّام بریم (حافظ)
اگر قدرِ لحظهها را ندانیم و گامی(در جهت بهبود اوضاع) برنداریم، از نتیجهی گذر ایّام بسیار شرمسار خواهیم شد.
کتاب روزها: از محمّدعلی اسلامی نُدوشن
هر گاه شاعر یا نویسنده، مصراع یا چند بیت یا سخن شاعر یا نویسندهی دیگری را در ضمن شعر یا نوشتهی خود بیاورد، به آن «تضمین» میگویند. تضمین بر دو نوع است:
1) تضمین آشکار: در تضمین آشکار، شاعر و نویسنده به نامِ شاعر یا نویسندهای که مصرع یا بیت یا سُخنی از او را آورده، اشاره میکند.
چه خوش گفت «فردوسی» پاکزاد که رحمت بر آن تربتِ پاک باد
«میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانِ شیرین، خوش است» سعدی
2) تضمین پنهان: در تضمین پنهان به دلیل این که شعر یا نوشته بسیار مشهور است، به نامِ شاعر اشاره نمیشود.
... نه، او نمردهاست که من زندهام هنوز
او زنده است در غم و شعر و صدایِ من
آن شیر زن بمیرد؟
او شهریار زاد
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق» ...
کلمات املایی درس چهارم
یزدان گرامی- حکیم و تاریخ نویس- تقوا و فضیلت- پیشاپیش- ننگین و شرارتآمیز- اعتدال و قضاوت- آیین رزم و شکار- خو گرفتن- سختی و پرورش تن- غرور و غفلت- انحطاط حکومت ایران- اقتدار ایرانیان- انضباط و استحکام اخلاقی- بدیهی است - مسؤلیّت پیچیده- عامّهی مردم- رقابت وکشش- توقّع مردم- آرام و آبرومند- خصوصیّت- طبیعی و اقلیمی- منابع زیرزمینی غنی- ذخایر طبیعی- زمین زراعتی- هدر رفتن آب- مراقبت خاص- لازمهی زندگی- مقرور- ملّاحان- کار آیی و قابلیّت- دانش و مهارت- چارهجویی- تحویل گرفتن- طرز دید- بالش و رویش- آشفتگی ذهنی- کوشندگی و آ گاهی- عمدهترین وسیلهی آموزشی- وقت و عادت- قریحهی نقر و تحلیل- تخصّص- آموزههای اخلاقی- آیین زندگی- ابشخورهای پاک و زلال- گُهر- پر توقّع و سختگیر – غفلت از آینده- چگونگی بهرهگیری- تغییر و تخلیص- آرایهی تضمین -
فابل(fable) یا «داستان حيوانات» را تعریف کنید.
در ادبيّات همهي ملل، داستانهايي وجود دارد كه قهرمان آنان حيوانات هستند. در این داستانها، در حقيقت حيوانات نماينده و جانشین انسانها هستند.
«كليله و دمنه»ی نصرالله منشی و «مرزباننامه»ی کیکاووس بن قابوس و«موشوگربه»ي عُبيد زاكاني از جمله داستانهای به زبان حیوانات است.
|
معني واژگان و کلمههای تازه: |
||
|
آوردهاند: روايت كردهاند، نقل کردهاند |
دام نهادن: دام گذاشتن |
طلب: جست و جو |
|
طمعه: غذا |
جانب: سمت، سو، جهت |
التفات: توجه، دقّت، عنایت |
|
گشت: شد، فعل اسنادی |
افكندن: انداخت |
بوم: جُغد |
|
صياد: شكارچي |
آفت: بلا، آسیب |
صلح: آشتي |
|
تدبير: چاره جويی، دوراندیشی |
مقرون: نزديك |
ايمن: در امان، امن |
|
مشقت: رنج، سختی، دشواری |
ملاطفت: مهرباني، دلسوزی |
فرج: گشایش، رهایی |
|
فرج يابي: رها شوي |
لكن: ولي، امّا |
مهمّات: كارهاي مهم |
|
خطير: خطرناك، بزرگ |
توقّف: درنگ، تأمّل |
بدل: عوض، جایگزین |
|
عقده: گره، مشکل |
گرو: بستگی، ضمانت |
فراست: زيركي |
|
نوميد: نا اميد، مأیوس |
زخم: آسيب، صدمه |
ملول: آزرده، رنجیده |
|
يُمن: مباركي، فرخندگی، میمنت |
حاجت: نياز، آرزو |
عمده: اصلي، اساسی |
|
ناکامی =/= شادکامی|| غم=/=شادی |
پایکشان: لنگلنگان |
بر اثرِ من: به دنبال من |
|
فراست: زیرکی، درک و دریافت باطن چیزی با دیدن ظاهر آن. |
با خلل: تباه، نابود |
|
|
مرا ایمن گردان: به من پناه بده. |
ملول: بیزار، اندوهگین، خسته |
ضمان: تعهّد |
معنيِ عبارات:
|
صیّادان آنجا بسیار آمدندی: شکارچیان آنجا زیاد رفت و آمد داشتند. |
|
به طلب طعمه: در جست و جوی غدا |
|
از پس نگریست: پشت سرش را نگاه کرد. |
|
از جهت او کمین کرده بود: برای شکارش کمین کرده بود. |
|
در من آویزد: با من گلاویز شود، با من درگیر شود. |
|
هیچ پناهی مرا به از سایهی عقل نیست: من غیر از عقل و اندیشهی خود هیچ پناهگاهی ندارم. |
|
هیچ کس مرا دستگیرتر از سالارِ خرد نیست: هیچ کس مانند عقلِ دوراندیش به یاری و دستگیری من نمی شتابد. |
|
هیچ تدبیر مرا موافقتر از صلح نیست: هیچ چیز دوراندیشانهتر از آشتی نیست. |
|
در عین بلا مانده: کاملاَ در بلا گرفتار شده است. |
|
مقرون به ابواب بلا و مصیبت: با انواع مصیبت و دشواری همراهم. |
|
عاقل در مهمّات توقّف جایز نشمرد: عاقل در کارهای بزرگ و خطرناک، دست دست نمیکند و سریع دست به کار میشود. |
|
امید دارم که هر دو را به یُمن آن، خلاص پیدا آید: امیدوارم به مبارکی آن، هر دو آزاد و رها شویم. |
|
گربه او را گرم بپرسید: گربه احوالپرسی گرمی از موش کرد. |
|
زود ملول شدی: خیلی زود از این کار خسته شدی. |
|
بر حاجت خویش پیروز آمدی: به خواستهی خود رسیدی. |
|
مگر نیّت بدل کردی و می اندیشی؟ شايد نیّت خود را تغییر دادی و به آن فکر میکنی؟ |
|
به آن چه قبول کردهام، قیام مینمایم: برای تعهّدی که دادهام تلاش میکنم. |
|
یک عُقده را برای گروِ جانِ خود نگاه میدارم: برای تضمین زندگی خود یکی از بندها را باقی میگدارم. |
|
یکی که عُمده بود، بگذاشت: یکی از گرههای اصلی را باز نکرد. |
|
پرتوِ خورشید نمایان گشت: شعاع نور خورشید، آشکار شد |
|
هر کس که در وفایِ تو سوگند بشکند پشت و دلش به زخمِ حوادث شکسته باد كسي كه قسم خود را در وفاداري
به تو زیر پای بگذارد، پشت و دلش در حوادث روزگار بشكند. |
|
ثمرِ علم |
||
|
ثمر: میوه ، بار، حاصل، نتیجه |
تعلّم: آموختن، دانش آموختن. |
اشتغال ورزیدن: پرداختن، مشغول شدن |
|
بهغایت: به شدت، بسیار |
دست تنگ: تهیدست، فقیر، ندار |
بامداد: صبح. |
|
از برای: برای(حرف اضافهی مرکّب) |
پیشه: شغل، حرفه، کار |
پیشهای طلب کن: کاری پیدا کن. |
|
نفع آن به تو عاید گردد: سودی به تو باز گردد، نفعی به تو رسد. |
کاری بیندیش: به فکر کاری باش |
|
|
سبو: کوزه، ظرف سفالی |
گرده: هر چیز گرد و مدوّر مانند نان. |
ملامت: سرزنش، نکوهش |
|
هنوز صبح ندمیده: پیش از طلوع خورشید |
وجهِ معاش: پولِ اسباب و وسایل زندگی |
آجر از خانه برمیآوردم: آجر خانه را میفروختم |
|
فروگذار: کوتاهی، مضایقه |
متفکّر: اندیشناک |
جامهی دریده: لباس پاره شده |
|
خادم: خدمتکار |
هیئت: شکل، صورت، حال، کیفیّت |
ژولیده: پریشان، آشفته |
|
ملاحظه کرد: نگریست، دید |
دینار: سکة طلا، مسکوک زر. |
گرمابه: حمام |
|
خوشدل: شادمان، خوشحال |
به جای آوردم: انجام دادم |
اعزاز: عزیز داشتن، گرامی داشتن . |
|
تعلیم: آموزش، یاد دادن |
پیشگاه: نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس، تخت، مسند |
|
|
رسول: فرستاده |
زینهار: دور باش، حذر کن . |
تباه: نابود، ضایع |
|
تحفه: هدیه، پیشکشی، ارمغان |
ثابت گردانیدی: قرار دادی. |
آرزو خواستن:خواستن آنچه آرزو هست،چشمداشت |
|
خلعت: لباس دوختهای که بزرگی آن را بخشد. |
تسلیم کردند: در اختیار قرار دادند تصرف: دست بردن، دستکاری |
تفرّج: گردش، تفریح، سیر
|
|
خرسندی: رضایت، خوشحالی |
فاش: برملا، آشکار |
مقامات رفیع: درجات بالا، مدارج عالی |
|
از کتاب« فرج بعد از شدّت» نویسنده«محسّن تنوخی» ترجمهی اسعد دهستانی | ||
این شعر در قالب قصیده سروده شده و مؤلفّان کتاب منتخبی از ابیات آن را در کتابِ درسی حاضر آورده اند
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشایِ بهار
|
بامداد: سپیدهدم، اوّل صبح لیل و نهار: شب و روز(آرایهی تضاد دارد). دامنِ صحرا: اضافهی استعاری سپیده دمِ روز اوّل فروردین که روز و شب با هم برابر است؛ دامنهی صحرا، و تماشای زیباییهای بهار بسیار خوشایند است. |
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است دل ندارد، که ندارد به خداوند اقرار
|
آفرینش: عالم هستی تنبیه: بیدار باش خداوند: صاحب، دارنده خداوندِ دل: صاحبدل، عارف زیباییهای جهانهستی وسیلهی بیدار باش کسانی هستند که دل دارند و هرکس به وجود خداوند اعتراف نکند دل ندارد (انسان نیست). |
این همه نقش عجب بر در و دیوارِ وجود هر که فکرت نکند، نقش بُود بر دیوار
|
نقش عجب: زیباییهای عجیب، تصاویر شگفتانگیز در و دیوارِ وجود: اضافهی استعاری فکرت: تفکر، اندیشه تکرار «نقش» و «دیوار» به جهت تأکید مطلب و «آرایهی تکرار» است. با اینهمه زیباییهای عجیب که بر در و دیوار عالم هستی خلق شده است، اگر کسی در وجود خداوند اندیشه نکند، مانند نقاشی روی دیوار، بیجان و مُرده است. |
کوه ودریا و درختان همه درتسبیحاند نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
|
کوه و دریا و درختان: آرایهی مراعات نظیر تسبیح: خدا را به پاکی یاد کردن، سبحان الله گفتن. مستمع: شنونده، شنوا اسرار: رموز تمام عناصر جهان از کوه، دریا و درختان همه خدا را به پاکی یاد میکنند ولی هر شنوندهای قادر به درک این اسرار نیست. |
خبرت هست که مرغان سحر میگویند آخِر ای خفته، سر از خوابِ جهالت بردار؟
|
خبرت هست: آیا خبر داری؟ مرغان سحر: خروسِهایی که سحرگاهان میخوانند خفته: خوابیده خوابِ جهالت: اضافهی تشبیهی آیا خبر داری که خروس سحری به بانگ بلند میگوید: ای کسی که خوابیدهای، سر از خواب نادانی و بیخبری بردار؟
|
تا کی آخر چو بنفشه سرغفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
|
«بیداری» برای«نرگس» و «غفلت» برای «بنفشه»تشخیص یا جانبخشی است. سرِ غفلت: اضافهی استعاری خواب و بیدار: آرایهی تضاد بنفشه و نرگس: تناسب یا مراعات نظیر دارند حیف: ستم تا به کی مانند بنفشه در عالم بیخبری عمر خود را صرف کنی؟ این ستم زیادی است که تو خوابیده باشی، در حالیکه نرگس بیدار است. |
که تواند دهد میوهی الوان از چوب؟ یا که داند که بر آرد گلِ صد برگ از خار؟
|
الوان: رنگارنگ، متنوّع چوب: درخت دانستن:(در اینجا) توانستن. بر آرد: بهوجود آورد، ایجاد کند گل و خار: آرایهی تضاد سؤال بیت از نوع «تأکیدی» است. چه کسی میتواند از چوب میوههای رنگارنگ و متنوّع تولید کند، یا چه کسی میتواند از بوتهی خار، گل صد برگ بوجود آورد؟ |
عقل حیران شود از خوشهی زریّن عنب فهم عاجز شود از حقّهی یاقوت انار
|
حیران: متحیّر عنب: انگور زرّین: طلایی عاجز: ناتوان عقل انسان از زیبایی خوشه انگور شگفتزده میماند و فهم انسان ازدرک درخشندگی و زیبایی جعبهی یاقوترنگِ انار، عاجز است. ایهام: در لغت به معنی «به گمان افکندن» و در اصطلاح ادبی، به آوردن یک واژه در دو معنای متفاوت، ایهام می گویند. عقل حیران شود از خوشهیِ زرّینِ عنب فهم عاجز شود از حقّهیِ یاقوتِ انار حقّه: 1) صندوقچه جواهرات 2) مکر و فریب فهم عاجز شود از حقّهیِ یاقوتِ انار معنی اوّل مصراع: درک انسان از دریافتِ زیباییِ صندوقچهی یاقوتهای انار، ناتوان است. معنی دوم مصراع: انسان از درک فریبی که از دانههایِ یاقوت رنگ انار میخورد، ناتوان است |
پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز ماه و خورشید مسخر کند لیل و نهار
|
تقدیر: سرنوشت، اندازه گرفتن. عزیز: گرانقدر، کمیاب، نادر. مُسخّر: رام، مُطیع، فرمانبر ماه و خورشید و لیل و نهار: مراعات نظیر(شبکهی معنایی) دارند. «ماه و خورشید» و «لیل و نهار»: آرایهی تضاد خداوند پاک و بی عیبی که به فرمان او، ماه و خورشید، و روز و شب، مطیع و رام او هستند. |
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
|
اندر: حرف اضافه رحمت: مهربانی کرم: سخاوت، بخشندگی تا روز قیامت همهی انسانها از بخشندگی و مهربانی خداوند سخن میگویند؛ درحالی که یک هزارم آنچه را لازم است، بجا نمیآورند |
نعمتت بار خدایا، زِ عدد بیرون است شکرِ انعامِ تو هرگز نکند شکرگزار
|
زِ عدد بیرون است: بیشمار است انعام: بخشش، دهش، نعمت بخشیدن خدایا، نعمتهایی که به ما دادی بیشمار است و هیچ فرد سپاسگزاری نمیتواند سپاس نعمتهای تو را به جای آورد. |
سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بردند راستی کن که به منزل ترسد کج رفتار
|
راست رُوان: روندگانِ راهِ راست گویِ سعادت بردند: به خوشبختی و سعادت رسیدند گویِ چیزی را بردن: کنایه از موفّقیّت در چیزی. راست و کج: آرایهی تضاد ای سعدی، روندگان راه راستی و درستی به کامیابی و خوش بختی رسیدند؛ تو نیز راهِ راست را پیش بگیر، زیرا کجرفتار به مقصد نمیرسد. |
صنع: آفرینش، مخلوق، آفریده |
تعالی: بلند مرتیه، والا، برتر |
بر وی است: بر روی آن است |
|
|
جواهر: جمع مکسّر جوهر(عربی شدهی گوهر: هریک از سنگهای گرانبها مانند الماس، یاقوت، زمرد و ... که به عنوان زینت و زیور به کار میرود.) |
|||
|
نهر: رود |
انواع: گونهها. جمع مکسّرِ نوع |
معادن: جمعِ مکسّرِ معدن |
|
|
برّ: خشکی |
بحر: دریا |
حیوانات: جمع مؤنث سالم(ات) |
|
|
میغ: ابر |
قوسِ قُزح: رنگین کمان |
قوس: کمان |
|
|
قُزح: رنگین |
علامات: نشانهها. جمع مؤنث سالم علامت |
عجایب: جمع مکسّر عجیب |
|
|
حق: خدا، یزدان |
آیات: جمع مؤنث سالمِ «آیه» |
اندر: کاربرد کهن حرف اضافهی «در» |
|
|
تفکّر: اندیشه |
بساط: سفره، گستردنی |
ساخته: مهیّا، آماده |
|
|
جوانب: اطراف، حواشی |
فراخ: گسترده، وسیع |
گسترانیده: پهن کرده |
|
|
«سنگ سخت»و«آبِ لطیف» آرایهی تضاد |
به تدریج: آهستهآهسته، کم کم |
دیبا: پارچة ابریشمی رنگین |
|
|
مرغان هوا و حشرات زمین(آرایهی تضاد) |
آنچه به کار باید: هر چه نیاز دارد |
بیاموخته: یاد داده است |
|
|
آشیان چون کند: چگونه لانه سازی کند |
اگر در خانهای شوی: اگر وارد خانهای شوی |
صفت آن گویی: آن را توصیف کنی |
|
|
به نقش و گچ کنده کرده باشند: گچ بری و نقّاشی کرده باشند |
روزگاری دراز: زمان زیاد |
||
|
قندیل: چراغدان |
مثل: حکایت، داستان |
متحیّر: متعجّب، شگفت زده |
|
|
مَلِک: پادشاه، سلطان |
سریر: تخت، تختِ پادشاهی، اریکه |
جمال: زیبایی |
|
|
صورت قصر: ظاهرِ کاخ |
مُلک: سرزمین |
درجه: مرتبه، مقام |
|
|
در بستان معرفت حق تماشا کن: در گلستانِ شناسایی خدا گشت و گذار کن. |
مدهوش: سرگشته، حیران، از خود بیخود |
||
|
|
|
|
|
|
به هم نشینی و ارتباط واژهها و مجموعههای مراعاتِ نظیر با هم دیگر، که چندین حلقه را به هم پیوند دهند،«زنجیرهی معنایی» یا «شبکهی معنایی» میگویند. دامنهی شبکهی معنایی گستردهتر از مراعات نظیر است. هر شبکهی معنایی از چندین مجموعهی مراعات نظیر تشکیل میشود. مثال: آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و زمین || کوه و بیابان و نهرها || جواهر و معادن || برّ و بحر|| میغ و باران و برف و تگرگ مراعات نظیر مراعات نظیر مراعات نظیر مراعات نظیر شبکهی معنایی | |||
ردیف: غم مخور کلمات قافیه: کنعان – گلستان – سامان – خوشخوان – دوران – پنهان – طوفان – مغیلان – پایان – حال گردان – قرآن. |
|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور یوسف: یکی از پیامبران قوم بنیاسرائیل، که در زیبایی آوازه داشت و برادرانش از حسادت محبّت بیشتر پدر به او، وی را در چاه افکندند و او به خواست خدا از چاه تا ماه (عزیزی مصر) رسید. چنین نقل شده که پدر یوسف، در ماتم پسر از کلبهاش بیرون نیامد و بسیار گریست و از این جهت خانهی پیر کنعان به کلبهی احزان (خانهی غم و اندوه) شناخته شده است. گم گشته: گم شده بازآید: باز می گردد، برمیگردد. کنعان: سرزمین پدری حضرت یوسف اَحزان : جمع حُزن: غمها و اندوهها. گلستان: گلزار، باغ گل، جای پر شور و نشاط(در این جا). کلبهی احزان و گلستان: آرایهی تضاد دارند. این غزل حافظ در حال و هوای نوید بخش مخاطب را به روزهای خوش آینده امیدوار میکند.(شاید هم حق به جانب حافظ باشد). معنی: اندوهگین مباش که دلدارِ گمشده دوباره به وطن باز میگردد و خانهی اندوهان به گلستان شادمانی بدل میشود. به قول استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی، دلدار گم شدهی ایران، «شادی» است و شاید «شادی آزادی»: طفلی به نام شادی، دیریست گمشدهست با چشمهای روشنِ براق با گیسویی بلند به بالای آرزو هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر. |
|
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور در این حال و هوا غزلهای زیادی سروده شده است ولی«مونولوگ» گفتگوی درونی در این غزل، بیش از همه خود را عرضه می کند. آن گونه که از کلام حافظ برمیآید، تجربهی نه چندان آسانی را پیش روی خود دارد و تنها راه چاره، تسلّی دادن به خویشتن است و نگاه روشن به آیندهی موافق طبع. به آیندهای که شاید زمانی از آن«بوی بهبود» بشنود. دل غمدیده: دلِ خود حافظ است که دچار غم و محنت فراوانی است. دل بد کردن: بد دل شدن، نا امید شدن. دل بد مکن: بد دل و ناامید مباش. وین: مخفّف: و این شوریده: 1. آشفته . 2. عاشق . 3. دیوانه سامان: در این جا(آرام ، قرار، آراستگی، نظم، رواج و رونق). آرایهی تضاد در «شوریده و سامان». معنی: ای دل درد کشیدهی من، مأیوس مباش که حالت بهتر خواهد شد و آشفتگیهای فکری تو آرام و قرار خواهند یافت. |
|
این بیت برای اطلاعات بیشتر درج شده است: گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور بهار عمر: کنایه از جوانی تخت چمن: اضافهی تشبیهی. چمن به تخت تشبیه شده است. چترِ گل: اضافهی تشبیهی. گل به چتر تشبیه شده است. چتر گل در سر کشیدن: با گل همآغوش شدن. معنی: ای مرغ خوشآواز، غمگین مباش که اگر روزگار جوانی هنوز باقی باشد، بالاخره معشوق خود را در کنار خود خواهی یافت. |
|
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور دور گردون: گردش روزگار، دور فلک مراد: میل، آرزو، خواست واج آرایی در «د» و «ر» و تکرار واژهی «دور». معنی: اگر چرخش روزگار حتّا دو روز مطابق آرزوی ما نبود؛ گذرِ زمان همیشه بر یک حالت باقی نخواهد ماند. بیت نشان دهندهی ناخرسندی کامل حافظ از گذر ایّام است و به طرز مُضحکی شرایط امروز ما را داشته است. |
|
هان، مشو نومید چون واقف نهای از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور هان: بدان و آگاه باش (از اصوات و شبه جمله است). واقف: بیخبر، بیاطلاع. نهای: نیستی سر: رمز، راز. غیب: عالم ملکوت، عالم بالا. اندر: حرف اضافه(در). اندر پرده: پشت پرده. هان ای دل، نا امید مباش و غم مخور، زیرا از رموز و اسرارِ عالمِ نهان، آگاه نیستی؛ بازیهای پنهان زیادی در پشت پرده انجام میشود. |
|
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور ار: مخفّف اگر فنا: نابودی، نیستی. بنیاد: اساس، پایه. هستی، وجود، زندگی. سیل فنا: اضافهی تشبیهی. نیستی و نابودی به سیلی که هست و نیست را با خود می برد، تشبیه شده است. نوح و کشتی و طوفان: مراعات نظیر میسازند. ضمناً تلمیح به داستان حضرت نوح نیز دارد. ای دل من، اگر سیل نابودی پایههای وجود را با خود ببرد؛ تا زمانی که نوح کشتیبان توست، غم به خود راه نده. |
|
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور کعبه و بیابان و خار مغیلان: مراعات نظیر دارند. کعبه: خانهی خدا در مکّه. خواهی زد قدم: قدم خواهی زد. سرزنش: ملامت، طعنه. مغیلان: درختچة خاردار که در بیابانها میروید. «سرزنش» برای خار مغیلان، جاندار پنداری یا انسان نمایی دارد. اگر به اشتیاق طواف خانهی خدا در بیابان قدم خواهی زد، از طعنه و ملامت درخچهی خاردار بیابان، اندوهگین مباش. بر اساس این بیت، اگر ما نیز در زندگی بر اساس علایق خود قدم در مسیری گذاشتیم؛ نباید از سختیها و درشتیهای راه، ناراحت و اندوهگین یا نومید شویم. |
|
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور بس: بسیار، خیلی زیاد منزل: محلّ اتراق کاروان، جای فرود آمدن بعید: دور. کان: مخفّ،«که آن» اگرچه استراحتگاههای بین راه بسیار خطرناک هستند و مقصد نیز بسیار دور است؛ لیکن همهی راهها و جادهها سرانجام به انتها و مقصد میرسند. |
|
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور فرقت: جدایی، دوری. جانان: دلدارِ چون جان عزیز. ابرام: اصرار، پافشاری، الحاح خدای حال گردان: خداوند دگرگون کنندهی احوال رقیب: نگهبان، برادر یا همراهِ دلدار که برای جلوگیری از مزاحمتها، با وی همراه میشد. حال و روز ما را در دوری دلدارِ عزیزتر از جان از یک طرف، و از سمت دیگر اصرار و پافشاری رقیب، همه را خداوند دگرگون کنندهی احوال می داند. تلمیح به دعای تحویل سال نیز دارد(... یا محوّل الحالِ و الاحوال ...) |
|
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور حافظ: تخلّص خواجه شمس الّدین محمّد شیرازی است. در این بیت منادا هست و شبه جمله. تار: تاریک تخلّص: خلاص، شدن، رهایی. تخلّص: نام ویژهای است که شاعران با آوردن آن در انتهای شعر خود از تنگنای شعر رهایی مییابد. میبندند. به بیتی هم که شاعر در آن «تخلّص» خود را میآورد، «بیت تخلّص» میگویند. فقر: تنگدستی، تهیدستی خلوت ، ورد ، دعا و قرآن: مراعات نظیر ای حافظ، در تنهایی شبهای تاریک و گوشهی تهیدستی، تا زمانی که زمزمهی تو دعا و قرآن باشد، غمی نداشته باش. |
روزی ز سرِ سنگ عقابی به هوا خاست واندر طلب طعمه، پر و بال بیاراست
واندر: مخفّف«و در». طعمه: خوراک، شکار بیاراست: آراسته کرد، نمایش داد(در این جا).
یک روزعقابی از روی تخته سنگی به آسمان بلند شد و برای جست و جوی غذا بال و پر خود را آراسته و مرتّب کرد

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: «امروز همه روی جهان زیر پر ماست، بر کشیدگی و گستردگی بال خود نگاه کرد و با خود این چنین گفت:« امروز تمام دنیا زیر بال و پر ما قرار دارد ( ما برتر از تمام موجودات هستیم.) «روی/ زیر» آرایهی تضاد |
بـر اوج فلک چون پرواز کنم از نظر خویش میبینم اگر ذرّهای اندر ته دریاست تکِ دریا: تهِ دریا «اوج و تک دریا» آرایهی تضاد به خاطر بینایی فوقالعادهام زمانی که بر اوج آسمان پرواز میکنم؛ ذرّههای تهِ دریا را میبینم. |
ور بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.» حتّا اگر پشّهای بر روی بوتهی خاری تکان بخورد؛ حرکات آن پشّه در چشم ما آشکار است. |
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست: منی: خودستایی، در اصطلاح«منم منم کرد» منی کردن: خودستایی کردن تقدیر: سرنوشت چرخ: آسمان، فلک، روزگار جفا پیشه: ستمکار، ظالم بسیار خودستایی کرد و از سرنوشت بد خود نترسید. ببین که این روزگارِ ستمکار با او چه کرد؟ |
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی، تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست، ناگه: ناگهان سختکمان: شکارچی یکی سخت کمانی: یک نفر شکارچی کمان گشودن: کنایه از پرتاب کردن تیر قضای بد: «در اینجا بخت بد» ناگهان از بخت بد، یک شکارچی از کمینگاهی تیری را راست به طرف او پرتاب کرد. |
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز وز اوج مر او را بسوی خاک فرو کاست، «اوج و خاک» تضاد واقع شدهاند. فرو کاست: ساقط کرد، فرو کشاند. آن تیر جگر دوز بر بال عقاب نشست و او را از اوج آسمان به قعر زمین کشاند. |
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست، آرایهی تشبیه: عقاب مانند ماهی بر خاک غلتید. چپ و راست: تضاد واقع شدهاند. عقاب از آسمان بر زمین افتاد و مانند ماهی در خاک غلتید؛ آنگاه پرِ خود را از راست و چپ باز کرد. |
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن! این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!» «چوب و آهن» آرایهی تناسب عجب است: جای تعجّب تندی و تیزی و پریدن: مراعات نظیر با خود گفت: چگونه ممکن است از یک تکّه چوب و آهن که اینگونه تند و تیز بپرد؟ این بسیار عجیب است! |

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
زی: سویِ، سمتِ، طرفِ
به تیر نگاهی انداخت و پرِ خود را بر آن دید و با افسوس فراوان گفت«از چه کسی شکایت کنم، که هر چه میکشیم از «خودی» است.
ناصر خسرو
راز موفّقیّت
|
توس:یکی از شهرهای خراسان و زاد بودِ فردوسی. |
درخت وجود(نصیرالدّین):اضافهی تشبیهی. وجود به درخت تشبیه شده که بارآور شده است. |
||
|
شمع وجودش به خاموشی میگراید: جان میسپارد، میمیرد. آرایهی تشبیه. |
|||
|
ابوریحان بیرونی:دانشمند بلند آوازهی ایران در قرن پنجم هجری. |
شیوه:روش، سبک. |
||
|
مناظره:بحث و گفتگو، مباحثه. |
طنین:انعکاس، پژواک. |
میمانست:شبیه بود، مانند بود. |
|
|
محضر:محلّ حضور، خدمت. |
فروزان:درخشان، تابان. |
فراست:زیرکی. |
|
|
یکصدا:هماهنگ، همآوا. |
باور:عقیده، ایمان. |
نقرهفام:سیمگون، سفید رنگ. |
|
|
بیکران:بیانتها، بی کناره. |
تفکّر:اندیشه، اندیشیدن. |
مشتاقانه:با اشتیاق، علاقهمند. |
|
|
گنجینهی وجود: اضافهی تشبیهی. |
واپسین:آخرین. |
||
|
رمق:تاب، توش، توان. |
رنجور:بیمار، رنج کشیده. |
سپری میکردند: میگذراندند. |
|
|
بالینِ مریض: بالای سر مریض. |
فقیه:عالم علوم دینی. |
مقطّع:بریده بریده. |
|
|
تمنّا:خواهش، التماس. |
تعرّض:اعتراض، شکایت. |
درگذرم:بمیرم. |
|
|
شیون: ناله، گریه و زاری. |
دیده از جهان فرو بستن: کنایه از مُردن. |
بلند آوازه: مشهور، شناخته شده، معروف. |
|
|
سفارش:توصیه. |
اُطلبُ العِلمِ مِنَ المَهدِ الی اللّحدِ: زِ گهواره تا گور دانش بجوی. | ||
پارسا : 1 - پاک دامن ، زاهد. 2 - ایرانی . 3 - عارف ، دانشمند.
|
نقل:روایت، حکایت. |
عارف:دانا، آگاه. خدا شناس . |
جامه:لباس، پوشش. |
|||
|
رابعه عدویه ملقب به تاجالرجال متولد ۹۵ هجری قمری برابر با ۹۳ هجری شمسی در بصره و درگذشته در سال ۱۳۵ هجری قمری برابر با ۱۳۲ هجری شمسی در بیتالمقدس از متصوفان اولیه بود.او دختر «اسماعیل عدوی قیسی» و کنیهاش امالخیر بود.نام او را از این جهت رابعه گذاشتند که فرزند چهارم خانواده بود. رابعه یکی از کسانی است که فریدالدین عطار در کتاب تذکره الاولیایش از او یاد کرده است. وی با صوفیانی چون حسن بصری، سفیان ثوری و مالک دینار همدوره بود. |
|||||
|
عیال: زن و فرزندان، اهل خانه. |
چراغی روغن: به اندازهی یک چراغ روغن. |
||||
|
عهد کرده بود: تصمیم قطعی گرفته بود. |
مخلوق: آفریده شده، مردمان. |
||||
|
فلان همسایه: (فلان) صفت مبهم. |
خفتهاند: خوابیدهاند. |
||||
|
بخفت: خوابید. حرف «ب» در اوّل فعل از نوع زینت است. |
سیّده: خانم. |
||||
|
امّت: ملّت، مردم، پیروان دین. |
شفاعت: پایمردی، دست گیری. |
||||
|
قحطی: خشکسالی، نایابی |
عظیم: بزرگ، وسیع. |
متفرّق: پراکنده. |
|||
|
ظالم: ستمگر |
درم: سکهی نقره. |
مشقّت: رنج، سختی، دشواری. |
|||
|
خواجه: 1 - بزرگ ، سرور. 2 - مالدار، دولتمند. |
غریب: بیکس، تنها. |
||||
|
الّا: به جُز، غیر از |
میباید: لازم است، بایسته است. |
جاه: مقام، مرتبه، منزلت. |
|||
|
فردا جاهیت خواهد بود: فردا به مرتبهای خواهی رسید. |
مقرّبان: نزدیکان، پیوستگان. |
||||
|
نازند: افتخار میکنند، مینازند. |
مقرّبان آسمان: فرشتگان آسمان. |
دایم: مداوم، مدام، همیشه |
|||
|
روزه داشتی: روزه میگرفت. |
همه شب نماز کردی: تمام شب نماز میخواند. |
||||
|
تا روز بر پای بودی: تا طلوع آفتاب بیدار میماند و مشغول عبادت بود. |
از خواب درآمد: بیدار شد. |
||||
|
هوا: میل، آرزو. |
موافقت: همراهی، اطاعت. |
زیر دست: بنده، خدمت کار |
|||
|
کار به دست من استی: اختیار به دست من است. |
مخلوق: مردمان، انسانها. |
||||
|
از خدمتت نیاسودمی: از خدمت به تو دست نمیکشیدم. |
راه ندید: راه فرار بر او بسته شد. |
||||
|
به خدمتِ تو از آن دیر میآیم: به آن دلیل دیر به خدمت تو میرسم. |
بر جای نهاد: سرِ جایش قرار داد. |
||||
|
نوبت: دفعه، مرتبه، بار |
صومعه: 1 - عبادتگاه راهب در بالای کوه . 2 - دیر، خانقاه . |
||||
|
رنجه مدار: آزار مده، به سختی و زحمت نیفکن. |
ابلیس: شیطان، اهریمن. |
||||
|
زُهره: 1 - کیسة صفراء. 2 - مایع زرد رنگ و تلخ موجود در کیسة صفرا. جرأت، شهامت. |
|||||
|
طرّار: دزد، راهزن، سارق. |
|
|
|||
|
تذکره الاولیا: کتابی عرفانی است به نثر ساده و در قسمتهایی مسجع، در شرح احوال بزرگان اولیا و مشایخ صوفیه به فارسی، نوشتۀ فریدالدین عطار نیشابوری. این کتاب مشتمل است بر مقدمه و ۷۲ باب که هریک به زندگی، حالات، اندیشهها و سخنان یکی از عارفان و مشایخ تصوف میپردازد، و ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمتآمیزشان در این کتاب آورده شده است. |
|||||
|
حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفهی بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی به دار آویخته شد. امیر حسنک، پسر میکال از خاندان دیواشتیج شاهزادهٔ سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربهاش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راهها از مسیر مصر به غزنی برگشت. در مصر خلعت خلیفهٔ فاطمی مصر را که شیعهٔ اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد. خلیفهٔ عباسی، حسنک را به قرمطیگری متهم نموده و از محمود خواست وی را تسلیم کند. سلطان محمود که به وزیرش اعتماد داشت و مطمئن بود که وی قرمطی نیست به خواست خلیفه جواب رد داد. ابوالفضل بیهقی میگوید که سلطان محمود نسبت به پافشاری خلیفه بر اعدام حسنک محمود به خشم آمد و گفت: «به این خلیفهٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کردهام در همهٔ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار میکشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پروردهام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم!» پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک وزیر از جمله کسانی بود که در به سلطنت رساندن محمد پسر محمود و برادر مسعود تلاش فراوان کرد. زمانی که محمد شکست خورد و مسعود غزنوی زمام امور را در دست گرفت، قرمطیگری وزیر پدرش را بهانه گرفته و به درخواست خلیفهٔ بغداد و با پافشاری بوسهل زوزنی، او را به دار آویخت .در تاریخ بیهقی آمده است که زمانی که مادر حسنک وزیر را پس از سه ماه از مرگ پسرش مطلع کردند، گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان را» جسد حسنک پیش از دفن هفت سال بر سر دار ماند. |
|||||
|
قریب: نزدیک. |
فرو گرفتند: پایین آوردند. |
جگرآور: دلیر، نترس، بیباک |
|||
|
پاهایش همه فرو تراشید: گوشت از پاهایش فرو ریخت. |
سخت: بسیار(در این جا) |
||||
|
دستور: 1 - فرمان ، امر. 2 - وزیر، مشاور. 3 - قاعده ، روش . 4 - اجازه ، پروانه . 5 - برنامه . |
|||||
|
سخت جگرآور: بسیار نترس. |
نهان داشتند: پنهان کردند. |
حدیث: داستان، ماجرا، سخن تازه. |
|||
|
جزع: بیتابی کردن، ناشکیبایی کردن. |
بگریست به درد: با درد گریه کرد. |
||||
|
بزرگمردا که این پسرم بود: این پسرم، مرد بزرگی بود. |
ماتم: غم ، مصیبت ، سوگ. |
||||
|
پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد: محمود غزنوی، مقام و دارایی به او داد. |
|||||
|
پادشاهی چون مسعود آن جهان: مسعود غزنوی او را کشت. |
خردمند: عاقل، فرزانه. |
||||
|
سخت نیکو بداشت: بسیار عالی برگزار کرد. |
جای آن بود: شایستگی آن را داشت. |
||||
|
تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشتهی ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمتهایی درباره تاریخ صفاریان، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد. نسخه اصلی کتاب حدود ۳۰ جلد بوده که به دستور سلطان مسعود بخش زیادی از آن از بین رفتهاست. و از این کتاب امروزه مقدار کمی (حدود پنج مجلد) بر جای ماندهاست. |
|||||
روانخوانی
زمزمه ی محبّت
|
زانو زدن: کنایه از احترام گذاشتن. |
کلام: سخن، گفتار. |
حق: خدا، ایزد. |
|
از بر کردن: حفظ کردن، به خاطر سپردن. |
بدگویی: غیبت، عیب کسی را در غیاب وی گفتن. |
در جوار رحمت حضرت حق آرمید: مرد، وفات کرد(کنایه). |
|
دیری نپایید: زیاد طول نکشید. |
معیّن: مشخّص، تعیین. |
بدرقه: مشایعت، همراهی. |
|
عریضه: عرض حال، نامه یا درخواستی که کسی به شخص بالاتراز خود می نویسد. |
میراث: مرده ریگ ، آنچه از مال مرده که به خانوادهاش میرسد. |
مهرگان:جشنی که ایرانیان در روز شانزدهم ماه مهر برگزار میکنند. |
|
فرزانه: حکیم، دانا، دانشمند. |
خرد ورز: عاقل، خردمند، فرزانه. |
والا: برتر، بالا. |
|
دیار: خانه، محل، مسکن. شهر، قبیله. |
فرهیخته: ادب آموخته، دانش آموخته، دارای فرهنگ والا. |
عزم: قصد چیزی کردن، دل بر چیزی نهادن، اراده ، قصد. |
سرزمین من
تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم
تو را ای گرانمایه، دیرینه ایرانِ من
... تو را ای گرامی وطن، دوست دارم مهدی اخوان ثالث

تلخکامیها: ناملایمات |
هماره: همیشه، مدام، پیوسته |
نشیب: پستی، فرود |
|
|
فراز: اوج، بلندی |
فراز و فرود: آرایهی تضاد |
زلال: شفّاف |
|
|
بالیدهاند: رشد و نمو کردهاند. |
دیرینه: کهن، باستانی. |
مرهون: در گرو، وابسته، مدیون. |
|
|
هراس: بیم، ترس، باک. |
یأس: نا امیدی. |
مدد: یاری، کمک. |
|
|
عزّت: سربلند شدن، گرامی شدن، سربلندی، سرافرازی . |
توان فرسا: طاقت سوز، غیر قابل تحمّل |
طبع : ذات ، سرشت، استعداد شعر داشتن . |
|
|
مصون: ایمن، محفوظ. |
تکبیر: الله اکبر گفتن. |
عذوبت : گوارا بودن، گوارایی . |
|
|
آریوبَرزَن (به یونانی: نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته میشود که به معنی ایرانی باشکوهاست. از جنگجویان اوکسین بود، اوکسینیها جزئی از مردم لر بوده، که بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته میشوند و سکونتگاهشان استانهای خوزستان لرستان، چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد است. |
|||
|
پاکباز: وارسته، زاهد، عاشقِ صادق و پاک نظر. پاکبازی: وارستگی، از خود گذشتگی . | |||
چو ایران نباشد، تنِ من مباد بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد
مباد: نباشد(فعل دعایی). بر: سرزمین. بوم و بر: ناحیه، سرزمین
بوم: 1 - سرزمین، ناحیه. 2 - زمین شیار نکرده. 3 - جا، مقام. 4 - سرشت، طبیعت. 5 - پارچه قاب گرفتهای که روی آن نقاشی کنند. 6 - زمینة پارچة زردوزی شده .
دریغ است ایران که ویران شود کنامِ پلنگان و شیران شود
دریغ: افسوس، تأسّف . 2 - کلمه ای که در حسرت و افسوس استعمال شود.
کنام : 1 - جایگاه و آشیانة حیوانات . 2 - چراگاه .
نظامی عروضی سمرقندی نویسندهی ایرانی سده ششم هجری و نویسندهی کتاب «چهار مقاله» است. |
|||
|
چهار مقاله نام کتابیاست از نظامی عروضی سمرقندی. نام اصلی کتاب مجمعالنوادر است. از آنجا که در این کتاب از چهار فن، دانش دبیری، شاعری، طب، و نجوم، در چهار گفتار جداگانه سخن رفتهاست، از قدیم به نام چهار مقاله معروف شده است. کتاب در بین سالهای ۵۵۱ و ۵۵۲ به یکی از شاهزادگان آل شنسب تقدیم شدهاست. مصنف کتاب ابوالحسن نظام الدین یا نجم الدین احمدبن عمربن علی سمرقندی معروف به نظامی عروضی از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری بوده که از شعر وی جز چند قطعه هجا به جا نمانده است. لیکن چنانچه از محتوای کتاب بر می آید، این نویسنده نثر خوبی داشته و کتاب چهارمقاله ی او از نمونه های برجسته ی نثر و انشای فارسی است. وی گذشته از شاعری و دبیری در فنون طب و نجوم هم مهارت داشته و حکایت هایی که در چهار مقاله ذکر می کند گواه این نکته است. |
|||
|
میستاید: ستایش میکند. |
الحق: انصافاً |
مَعین : پاک ، صاف ، جاری . |
|
|
سخن را به آسمان علّین برد: ارزش سخن را به اعلاترین درجه رسانید. |
|||
|
ماءمعین: آبِ پاک، صاف و جاری. |
گزند: آسیب، صدمه |
اسفار اربعهó ملا صدرا |
|
|
گلستان<=> سعدی شیرازی |
قانون و شفاó ابوعلی سینا |
التّفهیمó ابوریحان بیرونی |
|
|
فخر آوران: افتخار آفرینان |
ثریّا :چلچراغ، پروین، یکی از صورت های فلکی . |
نهیب: ترس ، بیم، هیبت، عظمت. |
|
|
غنا: بینیازی، ثروتمندی. |
غفلت: بیخبری، نا آگاهی. |
تهذیب : پاکیزه کردن، پاکداشتن | |
جنگ جنگی نابرابر بود
جنگ جنگی فوقِ باور بود (تکرار چهارگانهی جنگ: آرایهی تکرار)
کیسههای خاکی و خونی
خطّ مرزی را جدا میکرد (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)
دشمن بد عهد بیانصاف
با هجوم بیامان خود
مرزها را جابهجا میکرد
از میان آتش و باروت (آتش و باروت: آرایهی تناسب)
میوزید از هر طرف، هرجا
تیرهای وحشی و سرکش (وحشی و سرکش: آرایهی تناسب)
موشک و خمپاره و ترکش (تیر و موشک و خمپاره و ترکش: مراعات نظیر)
آن طرف، نصف جهان با تانک های آتشین در راه
این طرف، ایرانیان تنها
این طرف، تنها سلاح جنگ، ایمان بود (مبالغه)
خانههای خاک وخون خورده (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)
مهدِ شیران و دلیران بود
شهرخونین، شهرِ خرمشهر
در غروبِ آفتابِ خویش
چشم در چشم افق میدوخت (چشم درچشم افق میدوخت:آرایهی تشخیص)
در دهان تانک ها میسوخت (چشمِ افق/ دهانِ تانکها: اضافهی استعاری)
شهر، شیرمردان را صدا می زد : (شهر خرّمشهر شیرمردان را صدا میزد:آرایهی تشخیص)
آی ای مردان نام آور
ای همیشه نامتان پیروز (واج آرایی در تکرار حرف«آ /ی»)
بیگمان امروز
فصلی از تکرار تاریخ است
گربماند دشمن، از هر سو
خانههامان تنگ خواهد شد
ناممان در دفتر تاریخ
کوچک و کم رنگ خواهد شد
پس برای سهم فرداها
دل به موجِ آب باید زد (باید دلمان را به دریا بزنیم.)
سر به دست باد باید داد (باید سرِ خودمان را به باد دهیم)
خون میان سنگر آزادگان جوشید (سنگرِ آزادگان: سنگر ایرانیان)
مثل یک موج خروشان شد (خون مثل موج خروشان شد: آرایهی تشبیه)
کودکی از دامن این موج بیرون جست
از کمند آرزوها رست (کمندِ آرزوها: ترکیب اضافی، اضافهی تشبیهی)
چشم او در چشم دشمن بود
دست او در درست نارنجک (درست نارنجک: ضامن انفجاری نارنجک/اضافهی استعاری)
جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوق باور بود
کودک تنها ، به روی خاکریز آمد
صدهزاران چشم ، قاب عکس کودک شد (همه با حیرت به کودک ایرانی نگاه می کردند)
چشمها از این و آن پرسان:
کیست این کودک؟
او چه میخواهد از این میدان؟
صحنهی جانبازی است اینجا؟
یا زمین بازی است اینجا؟
آرایهی تجاهل العارف: گوینده در موضوعی مشخّص به گونهای پرسش میكند كه گویی در آن موضوع آگاهی ندارد و خود را به نادانی میزند. مثال:
«وَما تِلْكَ بِيَميِنكَ يا موسی»: «ای موسی در دست چه داری؟»
یا: اينك به حيرتم/ كاين شعر عاشقانۀ پر شور و جذبه را
باران سروده است، يا من سرودهام؟
***
دشمنان کور دل، امّا
در دلش، خورشید ایمان را نمیدیدند (خورشید ایمان: اضافهی تشبیهی)
تیغ آتشخیز دستان را نمیدیدند
در نگاهش خشم و آتش را نمیدیدند (خشم و آتش: تناسب)
بر کمانش تیر آرش را نمیدیدند
در رگش خون سیاوش را نمیدیدند. (واج آرایی در تکرار «ش»)
کودک ما بغض خود را خورد
چشم در چشمان دشمن کرد
با صدایی صاف و روشن گفت: صدایی صاف و روشن: آرایهی حسآمیزی دارد)
حسآمیزی: گاهي آدمي با بهره گيري از نيروي خيال لذات مربوط به يک حس را به حس ديگر انتقال مي دهد. حس آميزي به آرايه اي گفته مي شود که در آن محسوسات يکي از حواس را به حس ديگري نسبت مي دهيم و يک چيز واحد را با دو حس درک مي کنيم. نگاهِ سرد، درکِ سبز، عقل سرخ.
«آی ای دشمن
من حسین کوچک ایران زمین هستم
تانکهای شومتان را درکمین هستم
مثل کوهی آهنین هستم».
ناگهان تکبیر پر وا کرد «تکبیر پر وا کرد: جان بخشی/جاندار پنداری»
در میان آتش و باروت غوغا کرد
کودکی از جنس نارنجک
دردهان تانکها افتاد.... (دهانِ تانکها: اضافهی استعاری)
لحظهای دیگر
از تمام تانکها، تنها
تلّی از خاکسترِ خاموش
ماند روی دستهای دشت (دستهای دشت: اضافهی استعاری)/ (دست و دشت: جناس خطّی)
آسمان از شوق، دف میزد (تشخیص/ انسان انگاری)
شطّ خرّمشهر ، کف میزد (تشخیص/ انسان انگاری)
شهر یکباره به خویش آمد شهر: مردمِ شهر(مجاز)
چشم اشک آلوده را وا کرد (تشخیص/ انسان انگاری)
بر فراز گنبدی زیبا
قصّهی تکرار آرش را، شهر، قصهی تکرار آرش را، باز هم خواند و تماشا کرد: (تشخیص/ انسان انگاری)
باز هم خواند و تماشا کرد.
سراینده محمد گودرزی دهریزی
شعرخوانی
بار نخست دیدم ایران باستان را
ایران کاویان را ، ایرانِ راستان را
نخست: اوّل بارِ نخست: اوّلین بار باستان: قدیم، گذشته کاویان: پادشاهی ، سلطنتی.
بار نخست دیدم شهر قدیمی ری
شهری که ابن سینا بودست در بر وی
ری: پایتخت ایران قدیم. در برِ: در کنار خجسته: 1 - مبارک ، میمون . 2 - نیک ، خوب 3- فرخنده، شادان
دیدم خجسته شیراز ، شیرازه ی جهان است
حافظ به باغ و بستان چون بوی گل نهان است
شیراز و شیرازه: جناس ناقص افزایشی
مصراع دوم آرایهی تشبیه دارد: (ارکان تشبیه: 1) حافظ 2) بوی گل 3) نهان 4) چو)
شب تا سحر نشستم با پیروان سعدی
آرام جان من بود شعر روان سعدی
شب/ سحر: آرایهی تضاد آرام جان: باعث آرامش جان
بزم سخن به پاشد در توس باستانی
از شاهنامه خواندم ابیات پهلوانی
بزم سخن: مجلس شعر، شعرخوانی پهلوانی: 1 - دلیری ، حماسی، قهرمانی . 2 - مقام و رتبة پهلوان .
آهسته پا نهادم در کوچه باغ خیّام
لبریز روشنی بود آن جا چراغ خیّام
لبریز: سرشار، پر
در راه سوی تبریز آمد به خاطر من
شعر کمال عاشق سوز فراق میهن
فراق: هجران، دوری میهن: وطن، کشور
ای صاحب سخاوت رود دمان کارون
بادا تو را درودی از رودبار سیحون
سخاوت: کرم، بخشش. دمان: خروشان، جوشان. رودبار: ساحل رود، کنارِ رود. سیحون: آمودریا. در مصراع دوم تکراز حروف باعث افزایش موسیقی کلام و «واج آرایی» است.
علی بابا جان، شاعر تاجیکستانی
راه مهتری
(امیر خراسان را پرسیدند: از امیر خراسان پرسیدند) که تو فردی فقیر و بی چیز بودی و شغلی پست داشتی، (به امیر خراسان چون افتادی؟ چگونه به فرمانروایی خراسان رسیدی؟) گفت: روزی دیوان«حنظلهی بادغیسی» (همی خواندم: میخواندم) بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی
مهتری: بزرگی، سروری. به کامِ شیر در است: در دهان شیر است. شو خطر کن: برو و دست به خطر بزن.
زِ کام شیر بجوی: در دهان شیر جست و جو کن.
اگر لازمهی رسیدن به آزادی رفتن به دهان شیر است، برو و آن را از دهان شیر جست و جو کن.
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی
عزّ: 1 - ارجمند شدن ، عزیز شدن . 2 – ارجمندی. جاه : مقام ، منزلت .
یا باید به ارجمندی و مقام و نعمت رسید و یا مانند مردان با مرگ رو به رو شد.
(داعیهای: انگیزهای) در (باطن: دل، باطن) من (پدید آمد: ایجاد شد، بوجود آمد) که به هیچ وجه (در آن حالت که اندر بودم: در آن حالتی که بودم) راضی نتوانستم بود: نمیتوانستم راضی شوم). داراییام بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت: کوچ، مسافرت) کردم. به دولت صفّاریان پیوستم: مُلحق شدم) هر روز برشکوه و (شوکت: بزرگواری ، جاه و جلال) و لشکر من (افزوده میگشت: اضافه میشد) و اندک اندک کار من بالا گرفت و ترقّی کرد: پیشرفت کرد) تا (جمله: تمامِ) خراسان را به (فرمان: اطاعت) خویش درآورم. اصل و سبب، این دو بیت بود.
«چهار مقاله، نطامی عروضی»
ادبیّات جهان
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما
چراغ لاله: اضافهی تشبیهی (توضیحی) عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی (خصوصاً). در مصراع نخست، آرایهی تشبیه وجود دارد.
در باره ی چراغ لاله یاد
آور می شوم که چراغ لاله نام چراغ هایی است که در پاکستان وجود دارد و چون
به صورت لاله ای است به چراغ لاله معروف است و اضافه ی و این یک اضافه ی
توضیحی است.
درباره ی خیابان شایان گفتن است که مردم پاکستان به راهی که
دوطرفش درخت باشد خیابان گویند هم چنان که در ایران به آن چهار باغ گویند.
البته
این مطالب را با استناد به فرهنگنامه ی اصطلاحات پاکستانی و هم چنین جناب
آقای استاد سنگری که استاد مسلم ادبیات است و جامعه ی پاکستان را به خوبی
می شناسد و چند سالی در آن جا بوده است عرض کردم.
سربلند باشید.
جعفر پورمحمدی - اصفهان
خیابان: جاده ، راه عریض و هموار در شهر که مردم از آن عبور کنند و اطراف آن مغازه یا خانه باشد.
مانند چراغ لاله در خیابانهای شما در سوز و گداز(نورافشانی و روشنگری) هستم. ای جوانان ایرانی، مگر شما مرا دریابید.
در طول بیت، به جهت تکرارِ «ج، چ» نغمهی حروف یا واج آرایی ایجاد شده است.
غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهام تا بدست آوردهام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش شعلهئی آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق پارهی لعلی که دارم از بدخشان شما
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
گِردِ چیزی حلقه زدن: دور چیزی جمع شدن. پیکران آب و گل: آفریدگان از آب و خاک، انسانها.
نیاکان: اجداد، پدران. آتش: استعاره از درد. آتشی در سینه دارم: در سینه دردی دارم.
آب و گل و آتش: سه عنصر از عناصر پیدایش جهان. مراعات نظیر دارند.
ای آفریدگان از آب و گل(انسانها)، از پدران شما آتشی در دلِ من است. گرد من جمع شوید تا آن را فرو نشانم.
اقبال لاهوری ، زبور عجم
آرزو
بیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی
و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.
آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم، یکی در جمعشان
مورد اعتمادت باشد.
چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش، بحق باشد،
تا زیاده به خودت غرّه نشوی.
هم چنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه باکسانی که اشتباهات کوچک میکنند
که این کار سادهای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ میکنند.
امیدوارم به پرندهای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی
وقتی که آواز سحرگاهیش را سر میدهد.
چرا که از این راه
احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بیفشانی،
هرچندخُرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت جریان دارد.
آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی
آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:
این دارایی من است.
فقط برای این که آشکار شود کدامتان اربابِ دیگری است!
آری، پول ارباب بدی است امّا خدمتگزار خوبی است.
و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم
همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی
تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی،
با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید. «ویکتور هوگو» با اندکی تغییرمتن درس :
سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن:
تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی.
چون باز پرسند، جز راست مگوی:
و زمانی که از تو چیزی پرسیده میشود، فقط حقیقت را بگو.
تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده:
تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده.
خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد: خاصّه: مخصوصاً
مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد.
در میان جمع هیچ کس را پند مده.
در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن.
از جای تهمتزده پرهیز کن: . تهمت: گمان بد، افترا پرهیز: دوری، اجتناب
از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو میشود، دوری کن
و از یار بداندیش و بدآموز بگریز:
از دوستی که در مورد تو به بدی فکر میکند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن.
از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش.
و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را میخواهد و آموزههایش اشتباه است بپرهیز.
به غم مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: . غم و شادی: آرایهی تضاد
در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوشحال و شادمان نباشند
داد ده تا داد یابی: داد: عدل و انصاف داد دادن: به عدالت رفتار کردن.
با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود.
خوب گوی تا خوب شنوی:
با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند.
اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کمسخن و دوراندیش.
طالب: جویا، به دنبال پرهیزگار: خداترس، باتقوا قانع: خرسند، راضی دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر
عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست. خرج کن: صرف کن، هزینه کن
تعالی: بلند مرتبه حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن.
عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست میکند.
بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور. افسوس: دریغ، حسرت
گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا. گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند.
بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکستهاست، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده.
تمام زیرکی را عاقبتشناسی نام نِه: عاقبتشناسی: آینده نگری، دوراندیشی
تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبتاندیش باشی. معیشت تنگ را به توکّل دفع کن. معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی توکّل: تکیه، اعتماد
دفع کردن: راندن، دور کردن
فقر و تنگدستی را با توکّل بر خدا از خود بران.
دین را به علم نگاه دار:
دین خود را با افزودن بر داناییات افزون محکم و تقویت کن.
اگر علم خواهی با تنهایی بساز: بساز: کنار بیا، عادت کن
اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا.
فراخدلی خواهی، تنآسانی را بگذار: فراخدلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی
تنآسانی: تنبلی، تنپروری، کاهلی، سستی بُگذار: رها کن
اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دلبازی هستی، تنبلی و تنپروری را رها کن.
کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش: خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش
اگر میخواهی دشمن اندکی داشتهباشی، مشغول کار خودت باش.
خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر: خلق: مردم دشمن گیر: دشمنی کن
اگر میخواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش). خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن.
شر نخواهی، بد بگذار: شر: بدخویی، شرارت
اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن.
جنگ نخواهی، تحمّل کن:
اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن.
دعا را بهتر از سپاه دان: دعا: آرزوی خوب
بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است.
امید را بهتر از گنج دان:
بهترین گنج، امیدواریاست.
هر چه دون خدای است همه را باطل دان: دونِ: غیر از، به جز
هر چیزی را غیر از خدا، باطل و بیهوده فرض کن.
بلا از دوست عطاست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع)
هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیهای ارزشمند است پس گله و شکایت از هدیهی او اشتباه است.
آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن خود قطع نکند:
انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید.
هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند.
وقوف: اشراف، آگاهی وقوف: اطّلاع، آگاهی اظهار: آشکار کردن
اگر او نسبت به حکایت و داستانی که میگویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند.
تا آن کس به اتمام رساند
و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید.
پرسشی را که از دیگری میپرسند، پاسخ ندهد.
اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید: سبقت نمودن: پیشی گرفتن.
سخنی را که از دیگران میپرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آنهاست، بر دیگران پیشی نگیرد.
و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود:
در حالی که او جواب درستتری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند.
پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند:
متقدّم: قبلی، پیشین بر وجهی: به گونهای، به شکلی طعنه: ملامت، سرزنش
به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد.
و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید: خوض: دقیق شدن، کنجکاوی
محاورات: گفتوگوها، مکالمهها
در گفتوگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت میگیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند.
و اگر از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند: پوشیده داشتن: پنهان کردن استراق: دزدیدن
استراق سمع: دزدیده گوش دادن.
و اگر از او پنهان میکنند، دزدیده به آنها گوش ندهد.
و تا او را با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند: مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی
اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی
اعلام و اشخاص :
«قابوسنامه» نوشتهی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است.
الهینامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسندهی قرن پنجم هجری و از پیشگامان نثر مسجّع بود.
نکات درس
دیدار یارغایب دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
مفهوم
...
همانطورکه
بارش باران باعث شادابی وتازگی بیابان میشود دیدن یک دوستی که سالها از او دور بوده ایم شادی
وطراوت دارد....
.
آرایه ی مراعات نظیر....ابر.بیابان.تشنه
تشبیه مرکب...
تشبیهی
است که وجه شبه درآن ازدو یاچندچیز که با هم آمیخته اند گرفته میشودوطرفین تشبیه دویا
چندچیزمیباشد
آرایه ی تشبیه...
دیداریارغایب.مشبه
ابری
که دربیابان بر تشنه ای ببارد.مشبه به
ذوق
واشتیاق آور.وجه شبه
اعدات
تشبیه.ندارد
امام جواد(ع)...
از
هم نشینی بابدان پرهیز کن که هم چون شمشیر برهنه ظاهرش زیبا و اثرش زشت است
از مصاحبت با بدان خودداری کن که ظاهرشان زیبا و قشنگ است اما باطن بدی دارند...
اینان باری بر دل هستند.نه یاری هم دل
یعنی
.
اینان
بردلمان سنگینی میکنند و همانند کسانی نیستند که بخواهند یارمان باشند
آرایه ی سجع
جناس
اختلافی.یاری ـ باری
تشبیه.اینان
به باری بردل تشبیه شده است
رسول اکرم (ص) مبفرمایند
المرء علی دین خلیله و قرینه
انسان بردین وآیین دوست و هم نشین خود است
معنی...
هر
انسانی ازهم نشین خود تاثیر میپذیرد...
.
....
.
...
با بدان کم نشین که صحبت بد
گرچه پاکی.توراپلیدکند
آفتابی بدین بزرگی را
با افراد بد کم مصاحبت کن که صحبتهای بد او
حتی
اگر پاک باشی تو راناپاک میگرداند.
همانطور
که چنین خورشید بزرگی را ابری کوچک ناپدید میکند
آفتابی بدین بزرگی .گروه مفعولی
پاک.مسند
ی.فعل
اسنادی
بدان.متمم
سعدی در گلستان آورده است
هرکه بابدان نشینداگر نیز طبیعت ایشان دراو اثرنکند.به طریقت ایشان متهم گردد
یعنی...
هرکسی
بادوستان ناپاک نشست وبرخاست کنداگر چه خصوصیت اورانگیردولی دیگران به او بدگمان
میشوندواوراشریک کارهای بدش میدانند.
.
...
.
لکه ای ابرناپدیدکند
سنایی غزنوی...
...
انواع ماضی
1.نقلی
2.بعید
3.التزامی
ماضی ابعد...
صفت
مفعولی+بوده+ام ـ ای ـ....
مثال...
خورده
بوده ام
ماضی مستمر...
داشت+شناسه
ها+ماضی استمراری
مثال...
داشتم
میخوردم
انواع فعلها
1.ساده
2.مرکب
ساده...
همه
ی فعلهایی که بن مضارع آنها یک جزءمیباشند ساده هستند
مرکب...
اگرقبل
از فعل ساده ویا پیشوندی یک یا چند کلمه افزوده شود.کلمه ی حاصل فعل مرکب است.
این
نوع فعل دو استثنا دارد..
درصورتیکه
نقش نگیرد وحرف اضافه ای هم بینشان نیاید درآن هنگام است که میتواند مرکب باشد
پیشوندی...
اگر
پیشوندهایی ازقبیل بر.باز.در.فروو...
قبل
ازفعل ساده قرار بگیرند فعلهای پیشوندی هستند
باید
توجه کرد که فعل ساخته شده از نظر معنی بافعل ساده ی قبلی متفاوت است...
.
.
3.پیشوندی
4.مستمریاملموس
الف – بخش لغات ، اصطلاحات و نکات دستوری و ادبی
* چشمه های خروشان تو را می شناسند / موج های پریشان تو را می شناسند
۱- چشمه های خروشان : ترکیب وصفی ، خروشان : صفت فاعلی حالیّه است.۲- موج های پریشان : ترکیب وصفی ۳ - بین واژه های خروشان و موج تناسب وجود دارد. ۴- تو را می شناسند : ردیف است. می شناسند : مضارع اخباری است. ۵- منظور از چشمه های خروشان وموج های جوشان انسان آزاده ، پاک و صادق هستند.
* پرسش تشنگی را تو آبی ، جوابی / ریگ های بیابان تو را می شناسند
۱- پرسش : اسم مصدر از مصدر پرسیدن ۲- تشنگی : تشنه بودن ، واژه معنی مصدری می دهد، پسوند ( ی ) مصدری است. پرسش تشنگی : استعاره مکنیّه دارد. ۳- ریگ های بیابان : ترکیب اضافی است. منظور شاعر از ریگ های بیابان همان انسان های درد مند هستند. ۴- بین واژه های تشنگی و آب و بیابان و آب تناسب دیده می شود.
* نام تو رخصت رویش است و طراوت / زین سبب برگ و باران تو را می شناسند.
۱- رخصت : اجازه ، دستور ۲- رویش : از مصدر روییدن ، اسم مصدر است. ۳- طراوت : تازگی ، نشاط ، شادابی ۴- بین واژه های باران و رویش تناسب دیده می شود. باران نماد پاکی است. ۵- زین سبب : از این سبب
نکته : در این بیت آرایه ی حُسن تعلیل دیده می شود. در مصراع دوم آرایه ی تشخیص دیده می شود.
* هم تو گل های این باغ را می شناسی / هم تمام شهیدان تو را می شناسند
۱- ( هم )به معنی هم چنین قید تاکید است. ۲- این باغ : یک ترکیب وصفی است. ( این ) صفت اشاره است. ۳- می شناسی : مضارع اخباری ۴- تمام شهیدان : گروه نهادی ۵- تو : ضمیر شخصی جدا ، مفعول جمله است.
* اینک ای خوب ، فصل غریبی سر آمد / چون تمام غریبان تو را می شناسند
۱- اینک : قید زمان ۲- ای خوب : شبه جمله ، خوب، صفت جانشین اسم ، منظور امام رضا ( ع ) ۳- سرآمد : به پایان رسید ۴- چون : به معنی ( زیرا ) حرف پیوند است. ۵- بین واژه های غریب و می شناسند ، تناسب دیده می شود.
* کاش من هم عبور تورا دیده بودم / کوچه های خراسان تو را می شناسند
۱- کاش : قید افسوس و آرزو ۲- هم : به معنی هم چنین یا نیز : قید تاکید است. ۳- دیده بودم : ماضی بعید ۴- بین واژه های عبور و کوچه تناسب وجود دارد.
قیصر امین پور
* میلاد گل و بهار جان آمد / بر خیز که عیدِ می کِشان آمد
۱- میلاد گل : اشاره به حضرت مهدی ( عج ) میلاد گل و بهار جان : گروه نهادی ۲- عید می کِشان : عید عاشقان ، دلدادگان به امام زمان ( عج ) ۳- بر خیز : فعل امر از مصدر برخاستن
* خاموش مباش زیر این خِرقه /بر جان جهان ؛ دو باره جان آمد
۱- خرقه : لباس ، جامه ی عارفان و عاشقان ۲- جان جهان : جناس ناقص افزایشی ۳-مصراع اوّل یک طنز لطیف دارد ، شاعر ( امام خمینی ره ) معتقد است که باید از لباس ریا خود را بیرون آورد. در ادب عرفانی بعضی از واژه ها معنای عکس می دهد. به عنوان مثال : خرقه که یک لباس درویشی و عارفانه است ولی در عرفان لباس ریا کارانه است ۴- جان ، جان :.به نظرمی رسد در مصراع دوم بین دو واژه ی ( جان ) آرایه ی جناس تام دیده می شود. ۵- بیت دارای واج آرایی حرف ( ج ) است.
* گلزار عیش ، لاله باران شد / سلطان زمین و آسمان آمد.
۱- گلزار : نهاد ۲- عیش : خوشی در جمله نقش متمّی دارد. ۳- لاله باران : مسند ۴- لاله باران : بارانی از لاله ، تشبیه دارد. ۵- سلطان زمین و آسمان : گروه نهادی ۶- در مصراع دوم آرایه ی تضاد یا طباق دیده می شود.
* آماده ی امر و نهی و فرمان باش / هشدار، که مَنجی جهان آمد
۱- آماده ی امر و نهی و فرمان : گروه مسندی است ؛ زیرا جمله اسنادی است. ۲- هشدار : آگاه باش ، جمله ی یک جزئی بی فعل است. ۳- منجی : نجات بخش ۴- منجی جهان : منظور حضرت مهدی ( عج ) است.
امام خمینی (ره)
ب - بخش دانش های ادبی
* قیصر امین پور: از شاعران برجسته ی انقلاب اسلامی ، مجموعه ی شعر های او عبارتند از :به قول پرستو ، در کوچه ی آفتاب ، تنفّس صبح ، آینه های ناگهان
قیصر امین پور درسال 1386 در گذشت.
* غزل : به قالب شعری گفته می شود که دو مصراع اوّل بیت با مصراع های زوج شعر هم قافیه باشد.
--------------- + / --------------+
---------------- / --------------+
---------------- / ------------- +
----------------- / --------------+
----------------- / -------------+
نکته ی : غزل بیش تر به بیان احساس و عاطفه، فراق و جدایی و عشق و عرفان می پردازد.
نکته ی : غزل از نظر شکل ترسیمی با قصیده برابر است؛ یعنی طرز قرار گرفتن قافیه در غزل و قصیده مانند هم است ولی از دو جهت با هم فرق دارند. ۱- از نظر تعداد ابیات ۲- از نظر موضوع یا درون مایه
نکته ی : قصیده بیش تر به مدح و ستایش و توصیف طبیعت می پردازد.
نکته ی : غزل عاشقانه را سعدی و غزل عارفانه را مولانا جلال الدین به اوج رسانید. امّا با ظهور حافظ غزل محتوایی نو می یابد . او غزل های عارفانه را با هنرمندی با مضامین عاشقانه آمیخت.
نکته ی : از مشروطه به بعد غزل جنبه ی اجتماعی نیز به خود می گیرد و کسانی چون فرّخی یزدی به سرایش غزل اجتماعی می پردازند.
نکته ی : مولوی ، سعدی ، حافظ ، صائب تبریزی غزل سرایان برتر گذشته و رهی معیّری و شهریار از غزل سرایان مشهور معاصرند.
* حسن تعلیل : هر گاه شاعر برای موضوعی دلیل غیر منطقی ولی ادیبانه بیاورد، به این زیبایی سخن حسن تعلیل گویند. دربیت سوم شعر ( آب و آیینه ) شاعر دلیل رشد و طراوت گیاهان را از نام مقدّس حضرت علی(ع) می داند درصورتی که می دانیم دلیل واقعی این این رشد چیز دیگری است.
مثال : تا چشم بشر نبیندت روی / بنهفته به ابر چهردل بند
شاعر در این بیت معتقد است برای این که چشم انسان های حسود چهره دماوند را نبینند ، او خود را در پشت ابر پنهان نموده است. حال می دانیم پنهان شدن کوه دماوند در پشت ابر به خاطر بلندی کوه است نه چشم حسادت دیگران!
پ – بخش نکات دستوری
صفت ها یا پیشین هستند یا پسین. صفت های پیشین عبارتند از : ۱- صفت اشاره : این زندگی ۲- صفت شمارشی: هفتمین امام ، هفت دانش آموز ۳- صفت پرسشی : کدام شهر؟ ۴- صفت عالی : بهترین خاطره ۵- صفت مبهم : هرگلی ۶- صفت تعجّبی : چه باغ زیبایی دیدم !
صفت های پسین عبارتند از : ۱- صفت فاعلی : نلان ، دانا ، خریدار ، آموزگار ، آفریدگار ۲- صفت مفعولی : زده ، خورده شده ۳- صفت نسبی : گنجینه ، ابریشمی ،کودکانه ، سفالین ۴- صفت شمارشی : پنجم ، هفتم ۵- صفت لیاقت : خواندنی ، دیدنی
نکته ی : صفت تفضیلی ( صفت برتر ) نه جزءِ وابسته های پیشین است نه جزءِ وابسته های پسین است.
نکته ی : گاهی صفت تفضیلی در معنای صفت عالی است.
مثال : او از همه عاقل تر است. ( عاقل ترین فرد )
قالب:مثنوی موضوع:ارزش دانایی وپیامدهای آن 1.بدان کوش تا زود دانا شوی چوداناشوی زودبالاشوی
*آرایه واج آرایی:تکراریک واج (د،الف)در کلمات یک مصرع یا بیت یا عبارت به گونه ای که کلام راآهنگین کندوبرتاثیرسخن بیفزاید. *دانا:صفت فاعلی * شوی:فعل ربطی 2. نه داناتران کس که والاتر است که والاتر است آن که داناتراست *آرایه تکرار:تکرارمصرع دوم بااندکی تغییروجابه جایی * داناترووالاتر:صفت برتر 3.نبینی زشاهان که برتخت گاه زدانندگان باز جویند راه *شاهان:گروه نهادی * تخت گاه:مشتق * راه:راه صحیح حکومت 4.اگرچه بماننددیرودراز به دانا بودشان همیشه نیاز * تلمیح به سخن حضرت علی(العلم خیرمن المال العلم یحرسک وانت تحرس المال:علم بهتراز مال است،دانش تورا پاسبان وتودانش را نگهبان هستی) 5 .نگهبان گنجی توازدشمنان ودانش نگهبان توازدشمنان *گنجی(گنج هستی):فعل اسنادی *دشمنان:نشانه های جمع هیچ تاثیری برساتمان واژه ندارند 6.به دانش شود مردپرهیزگار چنین گفت آن بخرد خوشیار *دانش:اسم مشتق *شود:فعل اسنادی * پرهیزگار: اسم مشتق 7.که دانش زتنگی پناه آورد چو بیراه گردی به راه آورد *جناس ناقص بین(که،به) * گردی(مضارع التزامی ازمصدرگشتن*کل بیت:تضمین پنهان
بوشکور بلخی
* * * * *
1.علم بال است مرغ جانت را بر سپهر او برد روانت را
*علم به بال تشبیه شده ووجه شبه ان ها این است که هر دو باعث اوج رفتن میشوند.
*جان را به مرغ تشبیه کرده است و وجه شبه ان اوج گرفتن است. * را در مصرع اول فک اضافه است.
*ارایه ی مراعات النظیر بین بال و مرغ و سپهر
2.دل بی علم چشم بی نور است مرد نادان ز مردمی دور است
*دل را به علم و چشم را به نور تشبیه کرده و وجه شبه نور وعلم روشنایی بخشی ان هاست.
*از طرفی دلِ بی علم را به چشمِ بی نور تشبیه کرده که وجه شبه ان ها گمراهی است.
*بین نور و دور جناس اختلافی است.
3.نیست اب حیات جز دانش نیست باب نجات جز دانش
*بین آب و باب جناس اختلافی است. *دانش را به اب حیات تشبیه کرده(وجه شبه:موجب جاودانگی حیات)
*دانش را به باب نجات تشبیه کرده است.(وجه شبه:رهایی بخش) باب نجات: اضافه ی استعاره
4.دل شود گر به علم بیننده را جوید به آفریننده
*این بیت آرایه ی انسان نمایی دارد. به دل شخصیت انسانی داده شده است. *گر:مخفف اگر
5. انچه در علم بیش می باید دانش ذات خویش می باید
اشاره به حدیث(من عرف نفسه فقد عرف ربه) دانش:مشتق ذات:گوهر ،وجود
پیام این بیت:خود شناسی و خدا شناسی
اوحدی مراغه ای:تولد :670 یا 673 ه.ق فوت:738ه.ق آثار: یاده نامه،دیوان اشعار ،جام جم ،منطق العشاق
قالب(مثنوي)
كودكي ازجمله ي آزادگان رفت برون بادوسه همزادگان
(برون)مخفف بيرون-جناس اختلافي بين آزادگان وهمزادگان
پاي چو درراه نهاد آن پسر پويه همي كردودرآمدبه سر
پاي چودرراه نهاد(تاراه افتاد)-جناس افزايشي بين پسروسر
پايش ازآن پويه درآمدزدست مهردل ومهره ي پشتش شكست
آرايه ي مراعات نظير-مهرومهره جناس افزايشي
شدنفس آندوسه هم سال او تنگ تراز حادثه ي حال او
نفس كنايه از(ترسيدن)-سال وحال جناس اختلافي-تنگ تر(مسند)
آن كه ورادوست ترين بودگفت دربن چاميش ببايدنهفت
جناس اختلافي بن وآن
تانشودرازچوروزآشكار تانشويم ازپدرش شرمسار
واج آرايي حرف ش ور-جناس اختلافي رازوروز
عاقبت انديش ترين كودكي دشمن اوبودازايشان يكي
گفت همانا كه درين همرهان صورت اين حال نماند نهان
همانا(قطعا)-جناس اختلافي زين واين
چون كه مرازين همه دشمن نهند تهمت اين واقعه برمن نهند
آرايه ي (مراعات نظير)
زي پدرش رفت وخبرداركرد تاپدرش چاره ي آن كاركرد
هركه دراوجوهر دانايي است برهمه چيزش توانايي است
ش(نهاد)
دشمن داناكه غم جان بود بهترازآن دوست كه نادان بود
آرايه ي تضاد(دشمن-دوست)
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
دانش هاي زباني وادبي
نكته ي اول(به جمله هاي زيرتوجه كنيد)
-دوست من آمد.
-خورشيدازافق برآمد.
-معلم كتابي داشت.اوكتاب رابرداشت.
پيش ازاين آموختيم كه يكي ازراه هاي واژه سازي به كارگيري وندهاست.درفارسي باوندهايي مانندور-مند-گر-دان و...آشناشديم.دركلمات (برآمد-درآمد)(برداشت-داشت)باافزودن پيشوندكلمات جديدي ساخته مي شود.
نكته ي دوم
درادبيات ايران وجهان داستان گويي وداستان نويسي رواج فراواني داشته است اين داستان هاوحكايت هاگاه به صورت شعر(منظوم)وگاه به صورت نثر(منثور)بوده است.آثاربزرگي (شاهنامه فردوسي-ليلي ومجنون-خسروشيرين-مثنوي مولوي-منطق الطيرعطار)دربردارنده ي داستان هاي منظوم زيباودرس آموزي است.آثاربزرگي مانندكليله ودمنه –مرزبان نامه-سمك عيار(قرن6نوشته ي فرامزبن خداداالرجاني)ازنمونه ها ي منثوربه شمارمي آيد.معمولادرداستان هاي گذشته رسم برآن بوده است كه شاعريانويسنده به نتيجه گيري مي پرداخته ودرآغازميانه ياپايان داستان منظورخودراازآن داستان بيان مي كرده است.گاه نيز نكته اي رامطرح مي نموده براي فهم بهترداستاني رادرپي آن مي آورده است.درشعردورانديشي ازاين شيوه استفاده كرده است دراغلب داستان هاي امروزي هدف ومنظورداستان بيان نمي شود وبه عهده ي مخاطب ياخواننده ي داستان گذاشته مي شودبرخلاف گذشته كه عمده ي داستان ها به شعر بوده است درروزگار مابيشترداستان هابه نثراست.
صفت نسبی:
صفت نسبی، آن اتست که نسبت به چیزی یا محلی را برساند و علامتهای آن عبارت است از: ۱- «ی» در آخر کلمه مانند: آسمانی، زیمینی، آتشی، هوایی، خاکی، پارسی، اصفهانی، نیشابوری
«ی» نسبت همواره به مفرد، پیوسته میشود و کلماتی از قبیل: کاویانی، خسروانی، کیانی، پهلوانی، نادر است و بر آن قیاس نمیتوان کرد.
۲- «ه» مخفی و غیر ملفوظ: دو روزه، یکشبه، یکساله، صده، دهه، هزاره و این «ه» غالبا در ترکیبات عددی استعمال میشود. و گاهی تنهایی در غیر این مورد استعمال شدهاست: مثل: نبرده
۳- «ین» و این در آخر اسمها در میآید: سفالین، جوین، گندمین، بلورین، گلین و گاهی این ادات را با «ه» جمع میکنند و در آخر کلمه میآورند: بلورینه، زرینه، سیمینه، پشمینه
۴- «گان» مانند: گروگان، پدرگان
نکته دوم
تشخیص(انسان نمایی)
هر گاه با نسبت دادن عمل، حالت یا صفتی انسانی به یک غیر انسان، به آن جلوه انسانی ببخشیم، آدم نمایی شکل میگیرد.
طعنه بر طوفان مزن، ایراد بر دریا مگیر بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد
دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شدهاست و طبیعتاً بوسه گرفتن موج، بوسه دادن ساحل را به همراه دارد. پس در مصراع دوم به ساحل و موج حالت و رفتاری انسانی نسبت داده شدهاست.
جمع بستن:
اسمهای مفرد، جمع و اسم جمع اسمی که بر یک شخص، چیز یا یک مفهوم دلالت کند، مفرد است. اسمهای مفرد در زبان فارسی نشانهای ندارند. اما، اسمهایی که به بیش از یک فرد، کالا یا مفهوم اشاره کنند، جمع هستند. در صورتی که به اسمهای مفرد، یکی از نشانههای «ها» یا «ان» اضافه شود، جمع میشود. به کار بردن یکی از نشانههای «ها» و «ان» برای جمع بستن به سهولت تلفظ و شیوایی و آهنگ سخن بستگی دارد، البته قواعدی نیز در این باره موجود است: برای اسمهای معنی از نشانه «ها» استفاده میشود، که کلمه «گناه» در این بین استثنا است. غالباً، اسم جمادات را با نشانه «ها» جمع میبندند. اسم انسانها و جانوران با «ان» جمع بسته میشود، که «خانمها» به عنوان استثتنا است. اسم رستنیها با هر دو نشانه جمع بسته میشود (درختان، درخت ها) در زبان محاوره، علامتهای جمع به «ا» تبدیل میشوند. مانند مردا، پسرا، کتابا
علامتهای جمع
اسم جمع
بعضی از اسمها هستند که مفرد نیستند و علامت جمع ندارند، اما بر بیش از یک نفر یا چیز دلالت میکنند، مانند «مردم»، «دسته» و «لشکر». به این گونه، اسم جمع میگویند. اسمهای جمع را نیز میتوان جمع بست و این تفاوت آنها با جمعهای مکسر عربی است.
نکته ی دوم
در تشبیه دو مورد پر پایه اشتراکی که در صفتی دارند به هم مانند میشوند مورد اصلی را مشبه و موردی که مشبه به ان تشبیه میشود مشبه به مینامند. صفت مشترک میان مشبه و مشبه به دلیل شباهت یا وجه شبه نامیده میشود. یا گاهی از واژههای از قبیل «مثل»،«مانند»... استفاده میشود. که به آنها ادات تشبیه گویند
مفعول چیست؟
مفعول بر دو نوع است:مفعول مستقیم و مفعول غیر مستقیم.
مثال:متین گل را به بهار تقدیم کرد.
در فراکرد بالا گل و بهار به ترتیب مفعول مستقیم و مفعول غیر مستقیم هستند.
در زبان فارسی برای مشخص کردن مفعول مستقیم با کمک فعل جمله دو سوال به شکل زیر مطرح میکنیم.
چه کسی را تقدیم کرد.
چه چیزی را تقدیم کرد.
جواب یکی از این سوالها همان مفعول مستقیم است. البته در بیشتر اوقات بعد از مفعول مستقیم پسنهشت را قرار دارد.
تشخیص مفعول غیر مستقیم با توجه به اینکه نشانه آن پیشنهشتها هستند تا حدودی برای مبتدیان دشوار است زیرا که بسیاری از گروههای قیدی نیز دارای همین نشانه هستند. اما میتوان هستهٔ یک گروه پیشنهشتی در گزاره که نقش قیدی ندارد را مفعول غیر مستقیم نامید.
مثال:متین گل را به بهار با احترام تقدیم کرد.
گزارهٔ فراکرد بالا دارای دو گروه پیشنهشتی است :به بهار و با احترام
از آنجا که با احترام حالت گروه قیدی را دارد، نمیتوان واژه احترام را مفعول غیر مستقیم نامید. اما عبارت به بهار حالت قیدی ندارد و واژه بهار مفعول غیر مستقیم است
نکته ی دوم
کلمات قصار:
قصار ( ضرب المثل ) :کلمات کوتاه وپرمعنی راکلمات قصارمی گویند.
شاه بیت وبیت الغزل
به بیت های زیباوجذاب درشعر{شاه بیت}میگویند.
ودرغزل هابه این ابیات {بیت الغزل }میگویند.
نکته ی اول
کاربردنشانه ی ( - )
خط (-) در موارد زیر به کار میرود:
● برای جدا کردن عبارات معترضه (یعنی عبارتی خارج از موضوع که آن را میان کلام می آورند)؛
یک روز تمام - اگر حاجت باشد، دو روز- برای انجام دادن این کار فرصت دارید.
● برای جدا کردن کلمه و عبارت توضیحی یا تاکیدی
شهر و هرچه در آن بود � ساکنان و چهارپایان و بناها- در آتش سوخت.
● به جای تا و به در بیان فاصله های زمانی و مکانی و مقداری
قطار تهران- مشهد، (١٣۸۶ � ١٣٣۵)، ۲۰ � ١۵ کیلو
● برای نوشتن فهرست انواع، اگر شماره گذاری آن ها لازم نباشد
● برای نشان دادن تغییر سخنگو، به ویژه در نمایشنامه یا بخش های مکالمهایِ داستان.
تلمیح چیست؟
هر گاه با شنیدن بیت یه عبارتی به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتیم، بدون آنکه آن موضوع مستقیماً تعریف شده باشد، آن بیت یا عبارت دارای آرایه تلمیح است.
| پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت | ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم |
(اشاره به داستان حضرت آدم و رانده شدن او به خاطر خوردن گندم.)
همانطورکه میدونیدبعضی ازکلمه هاشکل نوشتاری یکسانی دارندامادرتلفظ ومعنامتفاوت اند.
آنچه که باعث تشخیص تفاوت بین این دوُاست کاربردآنهاست.
نشانه ی دیگری که درتشخیص کلمه به ماکمک میکندُوجودنشانه ی {تشدید}است
مانندکلمات:
مسلم{مسلمان}ومسلم{معین}
نکته ی دوم
تلمیح چیست؟
شاعریانویسنده بعضی اوقات برای زیباترکردن وتاثیرگذاری بیشترین متن یانوشته ی خودُبه طورغیرمستقیم به
آیاتُ روایاتُ احادیثُداستان هاورویدادهای مهم تاریخی استفاده میکند.