ادبیّات جهان

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما                          ای جوانان عجم جان من و جان شما

چراغ لاله: اضافه­ی تشبیهی (توضیحی)                      عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی (خصوصاً). در مصراع نخست، آرایه­ی تشبیه وجود دارد.

در باره ی چراغ لاله یاد آور می شوم که چراغ لاله نام چراغ هایی است که در پاکستان وجود دارد و چون به صورت لاله ای است به چراغ لاله معروف است و اضافه ی و این یک اضافه ی توضیحی است.
درباره ی خیابان شایان گفتن است که مردم پاکستان به راهی که دوطرفش درخت باشد خیابان گویند هم چنان که در ایران به آن چهار باغ گویند.
البته این مطالب را با استناد به فرهنگنامه ی اصطلاحات پاکستانی و هم چنین جناب آقای استاد سنگری که استاد مسلم ادبیات است و جامعه ی پاکستان را به خوبی می شناسد و چند سالی در آن جا بوده است عرض کردم.
سربلند باشید.
جعفر پورمحمدی - اصفهان

خیابان: جاده ، راه عریض و هموار در شهر که مردم از آن عبور کنند و اطراف آن مغازه یا خانه باشد.

مانند چراغ لاله در خیابان­های شما در سوز و گداز(نورافشانی و روشنگری) هستم. ای جوانان ایرانی، مگر شما مرا دریابید.

در طول بیت، به جهت تکرارِ «ج، چ» نغمه­ی حروف یا واج آرایی ایجاد شده است.

غوطه­ها زد در ضمیر زندگی اندیشه­ام                                 تا بدست آورده­ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت                        ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش                                  شعله­ئی آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق                                 پاره­ی لعلی که دارم از بدخشان شما

میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند                                دیده­ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل                      آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

گِردِ چیزی حلقه زدن: دور چیزی جمع شدن.         پیکران آب و گل: آفریدگان از آب و خاک، انسان­ها.

 نیاکان: اجداد، پدران.          آتش: استعاره از درد.                     آتشی در سینه دارم: در سینه دردی دارم.

آب و گل و آتش: سه عنصر از عناصر پیدایش جهان. مراعات نظیر دارند.

ای آفریدگان از آب و گل(انسان­ها)، از پدران شما  آتشی در دلِ من است. گرد من جمع شوید تا آن را فرو نشانم.

اقبال لاهوری ، زبور عجم

آرزو

بیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی

و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.

آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

برخی نادوست و برخی دوست­دار

که دست کم، یکی در جمعشان

مورد اعتمادت باشد.

چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش، بحق باشد،

تا زیاده به خودت غرّه نشوی.

هم چنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه باکسانی که اشتباهات کوچک می­کنند

که این کار ساده­ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ می­کنند.

امیدوارم به پرنده­ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی

وقتی که آواز سحرگاهیش را سر می­دهد.

چرا که از این راه

احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه­ای هم بر خاک بیفشانی،

هرچندخُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چه  قدر زندگی در یک درخت جریان دارد.

آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی

آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:

این دارایی من است.

فقط برای این که آشکار شود کدامتان اربابِ دیگری است!

آری، پول ارباب بدی است امّا خدمت­گزار خوبی است.

و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم

همواره دوستی خوب و یک­دل داشته باشی

تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی،

با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.                                             «ویکتور هوگو» با اندکی تغییر