شعر(ازماست که برماست)
روزی ز سرِ سنگ عقابی به هوا خاست واندر طلب طعمه، پر و بال بیاراست
واندر: مخفّف«و در». طعمه: خوراک، شکار بیاراست: آراسته کرد، نمایش داد(در این جا).
یک روزعقابی از روی تخته سنگی به آسمان بلند شد و برای جست و جوی غذا بال و پر خود را آراسته و مرتّب کرد

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: «امروز همه روی جهان زیر پر ماست، بر کشیدگی و گستردگی بال خود نگاه کرد و با خود این چنین گفت:« امروز تمام دنیا زیر بال و پر ما قرار دارد ( ما برتر از تمام موجودات هستیم.) «روی/ زیر» آرایهی تضاد |
بـر اوج فلک چون پرواز کنم از نظر خویش میبینم اگر ذرّهای اندر ته دریاست تکِ دریا: تهِ دریا «اوج و تک دریا» آرایهی تضاد به خاطر بینایی فوقالعادهام زمانی که بر اوج آسمان پرواز میکنم؛ ذرّههای تهِ دریا را میبینم. |
ور بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.» حتّا اگر پشّهای بر روی بوتهی خاری تکان بخورد؛ حرکات آن پشّه در چشم ما آشکار است. |
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست: منی: خودستایی، در اصطلاح«منم منم کرد» منی کردن: خودستایی کردن تقدیر: سرنوشت چرخ: آسمان، فلک، روزگار جفا پیشه: ستمکار، ظالم بسیار خودستایی کرد و از سرنوشت بد خود نترسید. ببین که این روزگارِ ستمکار با او چه کرد؟ |
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی، تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست، ناگه: ناگهان سختکمان: شکارچی یکی سخت کمانی: یک نفر شکارچی کمان گشودن: کنایه از پرتاب کردن تیر قضای بد: «در اینجا بخت بد» ناگهان از بخت بد، یک شکارچی از کمینگاهی تیری را راست به طرف او پرتاب کرد. |
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز وز اوج مر او را بسوی خاک فرو کاست، «اوج و خاک» تضاد واقع شدهاند. فرو کاست: ساقط کرد، فرو کشاند. آن تیر جگر دوز بر بال عقاب نشست و او را از اوج آسمان به قعر زمین کشاند. |
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست، آرایهی تشبیه: عقاب مانند ماهی بر خاک غلتید. چپ و راست: تضاد واقع شدهاند. عقاب از آسمان بر زمین افتاد و مانند ماهی در خاک غلتید؛ آنگاه پرِ خود را از راست و چپ باز کرد. |
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن! این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!» «چوب و آهن» آرایهی تناسب عجب است: جای تعجّب تندی و تیزی و پریدن: مراعات نظیر با خود گفت: چگونه ممکن است از یک تکّه چوب و آهن که اینگونه تند و تیز بپرد؟ این بسیار عجیب است! |

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
زی: سویِ، سمتِ، طرفِ
به تیر نگاهی انداخت و پرِ خود را بر آن دید و با افسوس فراوان گفت«از چه کسی شکایت کنم، که هر چه میکشیم از «خودی» است.
ناصر خسرو