قصه تکرارآرش،شعروحکایت
جنگ جنگی نابرابر بود
جنگ جنگی فوقِ باور بود (تکرار چهارگانهی جنگ: آرایهی تکرار)
کیسههای خاکی و خونی
خطّ مرزی را جدا میکرد (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)
دشمن بد عهد بیانصاف
با هجوم بیامان خود
مرزها را جابهجا میکرد
از میان آتش و باروت (آتش و باروت: آرایهی تناسب)
میوزید از هر طرف، هرجا
تیرهای وحشی و سرکش (وحشی و سرکش: آرایهی تناسب)
موشک و خمپاره و ترکش (تیر و موشک و خمپاره و ترکش: مراعات نظیر)
آن طرف، نصف جهان با تانک های آتشین در راه
این طرف، ایرانیان تنها
این طرف، تنها سلاح جنگ، ایمان بود (مبالغه)
خانههای خاک وخون خورده (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)
مهدِ شیران و دلیران بود
شهرخونین، شهرِ خرمشهر
در غروبِ آفتابِ خویش
چشم در چشم افق میدوخت (چشم درچشم افق میدوخت:آرایهی تشخیص)
در دهان تانک ها میسوخت (چشمِ افق/ دهانِ تانکها: اضافهی استعاری)
شهر، شیرمردان را صدا می زد : (شهر خرّمشهر شیرمردان را صدا میزد:آرایهی تشخیص)
آی ای مردان نام آور
ای همیشه نامتان پیروز (واج آرایی در تکرار حرف«آ /ی»)
بیگمان امروز
فصلی از تکرار تاریخ است
گربماند دشمن، از هر سو
خانههامان تنگ خواهد شد
ناممان در دفتر تاریخ
کوچک و کم رنگ خواهد شد
پس برای سهم فرداها
دل به موجِ آب باید زد (باید دلمان را به دریا بزنیم.)
سر به دست باد باید داد (باید سرِ خودمان را به باد دهیم)
خون میان سنگر آزادگان جوشید (سنگرِ آزادگان: سنگر ایرانیان)
مثل یک موج خروشان شد (خون مثل موج خروشان شد: آرایهی تشبیه)
کودکی از دامن این موج بیرون جست
از کمند آرزوها رست (کمندِ آرزوها: ترکیب اضافی، اضافهی تشبیهی)
چشم او در چشم دشمن بود
دست او در درست نارنجک (درست نارنجک: ضامن انفجاری نارنجک/اضافهی استعاری)
جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوق باور بود
کودک تنها ، به روی خاکریز آمد
صدهزاران چشم ، قاب عکس کودک شد (همه با حیرت به کودک ایرانی نگاه می کردند)
چشمها از این و آن پرسان:
کیست این کودک؟
او چه میخواهد از این میدان؟
صحنهی جانبازی است اینجا؟
یا زمین بازی است اینجا؟
آرایهی تجاهل العارف: گوینده در موضوعی مشخّص به گونهای پرسش میكند كه گویی در آن موضوع آگاهی ندارد و خود را به نادانی میزند. مثال:
«وَما تِلْكَ بِيَميِنكَ يا موسی»: «ای موسی در دست چه داری؟»
یا: اينك به حيرتم/ كاين شعر عاشقانۀ پر شور و جذبه را
باران سروده است، يا من سرودهام؟
***
دشمنان کور دل، امّا
در دلش، خورشید ایمان را نمیدیدند (خورشید ایمان: اضافهی تشبیهی)
تیغ آتشخیز دستان را نمیدیدند
در نگاهش خشم و آتش را نمیدیدند (خشم و آتش: تناسب)
بر کمانش تیر آرش را نمیدیدند
در رگش خون سیاوش را نمیدیدند. (واج آرایی در تکرار «ش»)
کودک ما بغض خود را خورد
چشم در چشمان دشمن کرد
با صدایی صاف و روشن گفت: صدایی صاف و روشن: آرایهی حسآمیزی دارد)
حسآمیزی: گاهي آدمي با بهره گيري از نيروي خيال لذات مربوط به يک حس را به حس ديگر انتقال مي دهد. حس آميزي به آرايه اي گفته مي شود که در آن محسوسات يکي از حواس را به حس ديگري نسبت مي دهيم و يک چيز واحد را با دو حس درک مي کنيم. نگاهِ سرد، درکِ سبز، عقل سرخ.
«آی ای دشمن
من حسین کوچک ایران زمین هستم
تانکهای شومتان را درکمین هستم
مثل کوهی آهنین هستم».
ناگهان تکبیر پر وا کرد «تکبیر پر وا کرد: جان بخشی/جاندار پنداری»
در میان آتش و باروت غوغا کرد
کودکی از جنس نارنجک
دردهان تانکها افتاد.... (دهانِ تانکها: اضافهی استعاری)
لحظهای دیگر
از تمام تانکها، تنها
تلّی از خاکسترِ خاموش
ماند روی دستهای دشت (دستهای دشت: اضافهی استعاری)/ (دست و دشت: جناس خطّی)
آسمان از شوق، دف میزد (تشخیص/ انسان انگاری)
شطّ خرّمشهر ، کف میزد (تشخیص/ انسان انگاری)
شهر یکباره به خویش آمد شهر: مردمِ شهر(مجاز)
چشم اشک آلوده را وا کرد (تشخیص/ انسان انگاری)
بر فراز گنبدی زیبا
قصّهی تکرار آرش را، شهر، قصهی تکرار آرش را، باز هم خواند و تماشا کرد: (تشخیص/ انسان انگاری)
باز هم خواند و تماشا کرد.
سراینده محمد گودرزی دهریزی
شعرخوانی
بار نخست دیدم ایران باستان را
ایران کاویان را ، ایرانِ راستان را
نخست: اوّل بارِ نخست: اوّلین بار باستان: قدیم، گذشته کاویان: پادشاهی ، سلطنتی.
بار نخست دیدم شهر قدیمی ری
شهری که ابن سینا بودست در بر وی
ری: پایتخت ایران قدیم. در برِ: در کنار خجسته: 1 - مبارک ، میمون . 2 - نیک ، خوب 3- فرخنده، شادان
دیدم خجسته شیراز ، شیرازه ی جهان است
حافظ به باغ و بستان چون بوی گل نهان است
شیراز و شیرازه: جناس ناقص افزایشی
مصراع دوم آرایهی تشبیه دارد: (ارکان تشبیه: 1) حافظ 2) بوی گل 3) نهان 4) چو)
شب تا سحر نشستم با پیروان سعدی
آرام جان من بود شعر روان سعدی
شب/ سحر: آرایهی تضاد آرام جان: باعث آرامش جان
بزم سخن به پاشد در توس باستانی
از شاهنامه خواندم ابیات پهلوانی
بزم سخن: مجلس شعر، شعرخوانی پهلوانی: 1 - دلیری ، حماسی، قهرمانی . 2 - مقام و رتبة پهلوان .
آهسته پا نهادم در کوچه باغ خیّام
لبریز روشنی بود آن جا چراغ خیّام
لبریز: سرشار، پر
در راه سوی تبریز آمد به خاطر من
شعر کمال عاشق سوز فراق میهن
فراق: هجران، دوری میهن: وطن، کشور
ای صاحب سخاوت رود دمان کارون
بادا تو را درودی از رودبار سیحون
سخاوت: کرم، بخشش. دمان: خروشان، جوشان. رودبار: ساحل رود، کنارِ رود. سیحون: آمودریا. در مصراع دوم تکراز حروف باعث افزایش موسیقی کلام و «واج آرایی» است.
علی بابا جان، شاعر تاجیکستانی
راه مهتری
(امیر خراسان را پرسیدند: از امیر خراسان پرسیدند) که تو فردی فقیر و بی چیز بودی و شغلی پست داشتی، (به امیر خراسان چون افتادی؟ چگونه به فرمانروایی خراسان رسیدی؟) گفت: روزی دیوان«حنظلهی بادغیسی» (همی خواندم: میخواندم) بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی
مهتری: بزرگی، سروری. به کامِ شیر در است: در دهان شیر است. شو خطر کن: برو و دست به خطر بزن.
زِ کام شیر بجوی: در دهان شیر جست و جو کن.
اگر لازمهی رسیدن به آزادی رفتن به دهان شیر است، برو و آن را از دهان شیر جست و جو کن.
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی
عزّ: 1 - ارجمند شدن ، عزیز شدن . 2 – ارجمندی. جاه : مقام ، منزلت .
یا باید به ارجمندی و مقام و نعمت رسید و یا مانند مردان با مرگ رو به رو شد.
(داعیهای: انگیزهای) در (باطن: دل، باطن) من (پدید آمد: ایجاد شد، بوجود آمد) که به هیچ وجه (در آن حالت که اندر بودم: در آن حالتی که بودم) راضی نتوانستم بود: نمیتوانستم راضی شوم). داراییام بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت: کوچ، مسافرت) کردم. به دولت صفّاریان پیوستم: مُلحق شدم) هر روز برشکوه و (شوکت: بزرگواری ، جاه و جلال) و لشکر من (افزوده میگشت: اضافه میشد) و اندک اندک کار من بالا گرفت و ترقّی کرد: پیشرفت کرد) تا (جمله: تمامِ) خراسان را به (فرمان: اطاعت) خویش درآورم. اصل و سبب، این دو بیت بود.
«چهار مقاله، نطامی عروضی»